مونالیزا خندید همه گریه کردند
مونالیزا گریه کرد همه خندیدند
مونالیزا باران شد همه ابر شدند
مونالیزا کیک شد همه ظرف شدند
مونالیزا چه تصویر پر از افکارست
مونالیزای فکر تو بارانست
مونالیزای فکر من دریا هست
به راستی مونالیزای کدام فکر در فکر انسان است که هست...
حسام الدین شفیعیان
نگاه کن درون تمدن زندگی ماشینی
فرش دستی را نگاه کن یا زندگی ماشینی
طرح قالی آدمها طرح خالی رد پای آدمی
قاب مشکی قاب زرد قاب چند آدم آجری
روبان های سیاه یکی روبان سفید
یکی تولد مبارک مرگ یکی ماتم درون مرگ
یکی درون خود مردن یکی زنده به دیگری تفکر دادن
یکی اتاقک سیمانی قوطی زده
یکی خانه ی پارک طبیعت زده
زمین سطحش چقدر هست گرد هست توپ هست
جایی وسط خط استوا بازی شروع شد
دو قطب شمال و جنوب گل زدن در سرما
آفریقای گرسنگی در گرما
نمودار تمام زمین از بالا
نقطه های دیده نشده از بالا
درون این توپ پر از بازی هاست
دوندگی گل زدن دگر بازی زمین ناپیدا از بالاست
چرخش زمین چرخش توپ واره نیست
ما درون یک توپ گم شده ایم
حسام الدین شفیعیان
/مثال شعری که مرا با خود ببرد/
مثال شهری در و دیوارش حرف میزنند
اصلان پرنده هم برای خود دف میزند
هر آدم انگار توده ابر مکرر میزند
دانشمندی همه شده اند که با هم نی و بر دف میزنند
حس شعر مرا در خود برد شاعر گاهی جوشش مکرر میزند
ترسم نفرین مادر شعر مرا بگیرد
از بس جوش چاپ شعرهایم میزند
گفتم قطع درخت شعر بشود
ممیزی روی شعر در هم بشود
خواندم شعری اصلان ممیز را فراموش زده ام
گفتم بیست و سی که آخر همه حرفها هست
سی را سی سی کنم یا چهل ورق مداوم بزنم
گفتم الان کتاب میخورد خاک کنج قفسه
دیدم کودکی کتاب را برداشت خط خط بزند
ترسم بمیرم کتابم را آب ببرد
مرگ گفت همه دنیا را هم اگر آب ببرد تو را خواب نبرد
گفتم داستان نویسم گفتا داستانویس را هم غم نان ببرد
گفتم خواننده شوم ترسیدم مرا با بی دفنی حافظ یکجا ببرند
گفتم جنازه شوم بهترست نگاهی در آینه کردم خود را هم از یاد ببرم
حسام الدین شفیعیان
/شهر در تقاطع شعر/
رستم رفت به میدان شهر
اسفندیار بدید نشناخت انگار غم شهر
حافظ که مولوی نشین شعر شده بود
شوشو مولوی و برد یاد از راه آهن
مرد پیرمرد صندلی نشین پارک
استوار قلندری شده بود بر صندلی آهن
مردی کاپیتان شده بود توی خط دوندگی
میگفت بدوید نفس بکشید حالا دود ماشین کنار آهنگ
مردی میگفت من زاپاتا شده ام سینما دولوکس بود ته کوچه بن بست آهن
میپرید از بالای سینما زاپاتا روی نقش فرش زمین مرد عنکبوتی شده بود زاپاتا
موسیو پو آرویی آن سمت بود چارلی چاپلینی بدون فیلم صامت پر از آهنگ
کوچه باریک ما میرفت سمت حقایق پاک شده
ته کوچه سیمان ریخته بودند بسازند آهن
روی همه عقاید کارگران بود دستمزد
کارگر چه کند وقتی دارد غم نان آدم
صدای سوتی کشیده شد وسط آسمان
هواپیمای جنگنده خلبان بیل مالنگ
مثل بیل بود از خمپاره میریخت روی ماسه ها تن آدم
تاریخ صنایع جنگی بود آهن صنعت فشنگو باروتو مسلسلو آهک
حسام الدین شفیعیان
/نثر بر پیچک بر مهر ورزیدن/
خان به خانو سطرو سطر برگ صد از برگ دگر
دفتر از یک به صد سطر به خوانی چو به سطری چو تفکر بکنی
چون تراوش به ذهن از تفکر بکنی
خود تراشیو تراوش زافکار زبهتر بنمایی
چون نمایی زخود در درون خود نمای برون از درون تراشیدن از مهر
ور به سمتی به شمالو جنوبو مغربو مشرقی
مشرق از هر طرف چون بنگاری نگاری چو شرفمند به دیدن بر جهان
چه سمتی چه سویی بهتر از خود تراشیدن خود در کوزه ی این زندگانی
چون بتابانی از دور پیچک زذهنت زرویش زمهرورزیدن
خانه خانه به پیچک کنی در دل هم زمهر از نگاریدن از مهر ورزی
نقطه هم شکن از قلم از قندو غزل خوان بشوی
غزل از نثر به هم تابیدن پیچک از این نثر درون شکوفایی حرف
حسام الدین شفیعیان