برگ پائیزی مینویسد خط خاطرات را
برگ دفتر ننوشته از فصل خزان را
قفل کوچک ندارد دفتر ندارد مداد ندارد
و فصل ندارد یک دفتر ذهنی از روشنایی
راه روشن ,مسیر پیدا و دفترها گمشده
کدام خطوط تاریخ دفتر دارد و کدام دفتر خاطرات
هیچ خاطره ای نیست همه رفته اند
همه تا غروب گمشدگی رفته اند
اینجا ساعت صفر هست مدار سیصدو شصت درجه
فاتح قلب های جهانی تو
مثل دزیره ناپلئون حرفهای نبرد عاشقی برای فردایی تو
مثال شعری چون شمع در بادی تو
توی قصه های تاریخ کهن چون عصر رنسانسی تو
ریل پر از قصه های قطار
قطار پر از غصه های هم قطار
ریل شمالی یا ریل جنوبی
تمام امتداد مسافران رفتن هست
سوز سرمای قصه دارد قصه ها
درون فصل نبودن از قصه ها
تمام ابر متراکم فصل پائیزم
روی ماه مینویسم پائیزم
ماه را دور زده ام تا خود صبح
ماه قصه های ناسروده از پائیزم
اینجا ندارد باران قصه ای دیگر
من سر خط قصه های ماه تمام نشده از نصفه ی پائیزم