چه فرقی میکند باشی وقتی نیستی
وقتی هستی نیستی و و قتی هستی انگار که نیستی
چه کسی میداند صدای خواستن های تاریخی را
انگار وقتی نیستی بیشتر هستی
و و قتی هستی انگار که آنها نیستند و اما هستند
بودن نبودن مسئله کدام هست در بودن های نبودن
پیانو میزند سرباز رومی
ساز میزند سرخپوست آفریقایی
سه تار میزند مرد نبرد های تاریخی
غار غار میزند عقاب جای کلاغ
چه در هم بر همی شده روزگار پرنده ها
مرغک سحری که میخواند آواز چرنده ها
تو از مریخ من از زحل تو از زمین من از کهن
نوسازی برجک های سیاره ی تازه کشف شده
میخ آهنی دارد سیاره ی پهن شده
سفره ی ماه هست یا سوگواری خورشید
درون قفس از چه میخواند گنجشک
شب تاریکو تاریک زمینی
کجا دانند حال ما پر گشودگان زنده
همه کارم زکاری شد فانوسی
بماند راز دفتر پائیزی
الا یا ایها الفانوس
شدم دفتر شدم بارون
سرآغاز همی بودی سر انتها بارون
انتهای تمام فصل ها امتداد جاده هست
مسافر کجای قصه هست
از آخر مجلس چیدمان شب نبود
قصه بودو آخر میز قصه های دگر
یک نفر دارد میزند آرام سازی
در این شهر زمین باران
دراین عصر تمام باران
یک شالوده از تمام دفترهای دل ها بود
چند شاعر در هم ناپیدا بود
اینست خطوط منحنی افکار
هر چراغ شاعری شعر دارد برای فردا
فردای شاعری که دیروز رقم بخورد
دفتر را خورده خورده رقم بخورد
مارک زدم به تمام دفتر شعرم
برند شعرم تخلص پائیز
زمستان بودمو پائیزی شدم
فصل بودمو تاریخی شدم
خط میخی اهنی شدم
ناخوانا اما خوانا برای خط میخی ها شدم
درون هبوط آدم سیب نداشت کاغذ بود
ادمک درون هبوط تاریکی غلیظ میزد زمین
زیر پایش دریا بود
زیر پایش صحرا بود
گام زد در صحرا
غافل از اینکه دریا بود
رفت سوار قایق شد این کدامین قصه ی فردا بود
من پیر باران خورده
من جوان زخم خورده
من کودک تب خورده
من فصل شمع زدگی
من فصل خواب زدگی
من فصل رقم زدگی
من دفتر کهن زدگی
تو تمام فصل بهار
تو تمام فصل خوبی ها
تو تمام رشته های البرز
من مانده پائینو تو بالا در خود
من مانده در خودو تو مانده در من
من کنار ساحلو تو دریای در هم
موج زدو من افتادم توی مجنون
موج زدو افتادم توی تالاب نامجنون
مجنون شدم که رفتم جزیره ی مجنون
توپ توپ توپ تانک تانک تانک
یکی فتاد در مجنون
یکی رفت فتاده در جیحون
یکی در کانال شب فتاده شد ایستاده
یکی کوله داشت اما بال در آسمان
جنگ جهانی قبل نبود جنگ هیزمو و آتش نبود
جنگ خورشیدوتاریکی شد تاریکی زمین را درنوردید
یکی شد عکاسی یکی شد طبیب
شهر آدم های کویر
شب های کویری شد
شب های ترانه های پائیز بود
توی تمام اسمان پر شد
پرواز کوله های مانده در شب
مسافران کوچ شده به فصلی نو
قصه های کودکی های سالخورده
سالهای درون ذهن خاک خورده
درون چند برداشت کوتاه زندگی
فصل های نرسیده به سر فصل زندگی
قصه ی خواب برده از رویای زندگی
جهان وسعت یک اتاق سیمانی
آجرهای یخ زده پرندگان سرما زده
نور تابش درون را زمین خط از خط ضربدر زده
خطوط شعر همه ی آدمک های بارانی
پنچره ی درون خود سالهای تاریخ نزده
تقویم یخ زده روزهای برف زده
سالشمار رفته از یاد آلزایمر موقت آدمی را بر هم زده
دیالوگ های منحنی مار پیچ از پیچیدگی برون تاریخی
یخ های قطبی قاموس تمام قانون ابدی
منهای منهای منها جمع تفریق از منهای پنهان
روز شب ماه و خورشید ابر
زمین سیاره ی تنهایی از روشنایی علم مدرن
سیاره ی تمام انسانهای رفته بر آمده از رفته ی نیامده از آمده
سوت میزنی سوتکی مثال سوت شدن فوت میکنی شمع را تقویم را خود را
سفارشی ترین بی سفارشی سفارش نشده سفارتخانه ی کشور رویایی
تمام خاطرات را نمکی برد یک نمک نداد انگار خاطرات را نان خشک نمک نداد
نوستالوژی گاری های شیری و نانی و پاکت شیر شده از بطری های خالی
موتور سیکلت شیر آورده و بطری خالی را برده
تمام خاطرات را بردم به پاییز برگ را دادم به خاطرات برگ ریز
اینست سکوت پیانویی که نمیزند برای کسی
پیانیست نیست دفتر نت نیست سمفونی نیست قصه نیست...
حسام الدین شفیعیان