مرد و زن مینشینند. آقا ساندویچ همبرگر لطفا نصفش کنید.
کودکی در حال بازی کردن هست. توپش را میندازد.و مرد بر میدارد. دوباره میندازد. و مرد بر میدارد.
کودک لبخند میزند.مرد لبخند میزند.
ساندویچتون آماده شده.
ممنونم.
ساندویچ را میخورند و بلند میشوند زن بیرون میرود تا آشغال های درون سبد را خالی کند.
کنار مرد فرکار مردی ایستاده که کمی حرف میزند و میخندد .با مرد فرکار صحبت میکند چهره خندانی دارد.
مرد میرود زن را صدا کند.آقا حساب نکردید. مرد خندان چهره اش در هم و خشن میشود. انگار منتظر حمله هست.
نه رفتند خالی کنند سبد را الان.
زن مگر حساب نکردیم. دستی در جیب میکند. ببخشید.چقدر میشود. و حساب میکند. مرد کنار دستی دوباره لبخند میزند.
زن متکدی دم در ایستاده هست. زن پولی میدهد. مرد خندان نگاه میکند.زن متکدی با صدای آرام حرف میزند. به مرد میگوید چرا میخندی.
مرد خندان و در هم به فرکار میگوید چرا گدارو تو آفتاب نگه داشتی . و میخندد. انگار غر زدن متکدی را دوست ندارد.
مرد و زن بیرون میروند.و سوار اتوبوس میشوند.زن کارت میزند.راننده حواسش هست حقش زده شود.
و مسافران میزنند.مرد راننده همه را زیر نظر دارد و مدام از آینه نگاه میکند.
مرد مینشیند. موبایل از اختلاص میگوید صدای نیمه بلند گوشی انگار میخواهد اخبار داخل اتوبوس پخش کند.
مرد میگوید حتما خیلی تیز بوده تونسته از تو ایران اختلاص کنه فرار کنه. مرد کنار دستی میگوید نه کاری نداره.
که راننده حواسش هست کسی من کارت نزده سوار نشود. مرد میگوید نه بابا سیستم رو نگاه کن راننده اتوبوس به این محکمی.
الان تو یه بانک بری متوجه میشی اصلان نمیشه تومنی جا به جا از تو بشه. یا اونا حواسشون هست. کلان جایی چیزی نره پول.
مگه میشه پشه رو رو هوا نعل میکنند.مرد میگه نه بابا اختلاص که زیاده. مرد میگه ببین اون دیگه کیه. تونسته بزنه بره. مرد میگه ما نمیتونیم تومنی بزنیم. مرد میگه بده بزنیم.
میگه میزنن بیشتر تا بزنی.میگه مگه به شما زدن.میگه چه نیشی زدن.میگه خب باید گروه خونیت رو بگی ناپاکه تا نزنن.
میگه کی زده. میگه روزگار.
مرد میگه روزگار بد گاهی میزنه.
مرد دیگه داره با گوشی مثل بلند گو حرف میزنه. اگه بتونه از من ببره. من تمام کره زمینو میگردم پیداش میکنم فکر کرده.مرد میگه ببخشش بیخیال. مرد میگه ببخشم اصلان باید حقتو بگیری. شده کشته بشم حقمو میگیرم. فکر کرده اون اگه ده خطه من بیست خطم. کلی خط خط میکنه.
که دوباره باهاش تماس میگیرن میگن اشتباه شده حساب شرکت درسته. که مرد میگه اخراج.
مرد کنار دستی میگه کی رو اخراج کردی میگه کارمند متخلفو میگه چکار کرده میگه اشتباهی بمن میگه بردند. میگم کی میگه فلان شرکت.
مرد به کنار دستیش لبخند میزنه. آروم میگه خالی میبنده کلاس بزاره جلو مسافرا که رییس شرکته.
مرد باز به کنار دستیش میگه یارو میبینی من میشناسمش صبح ها ساعت 6 صبح میاد کنار ایستگاه اتوبوس آدامس فروشی و پفک سیار کار میکنه.
مرده میگه نه بابا رییس شرکت بین المللی .
مرد میگه نه بابا تو کار آدامسه.
که در زده میشه. سطل سوپ مرد لای در با دستگیره پرس میشه.
همچین که یک بار در بازو بست میشه. و مرد از مردم مریض دارن حواست نیست و کلی امور دقیقن مربوط به له شدن سوپ که زیاد به اون مسئله ربط پیدا نمیکنه به راننده میگه.
راننده اینجا دیگه تو آینه نگاه نمیکنه تا مرد میره.
مرد شرکت بین المللی آدامس میگه چه مردم تیز هستن. نگاه کن راننده دیگه حواسش پرت کرده بود که راننده میره تو کار آینه به مرد بین المللی میگه کارت نزدی.
مرد بین المللی جا میخوره میگه آقای راننده من کنار شرکت صبح ها میای آدامس تخفیف کلی میدم.برای شرکت های دگر میبری. مرد میگه پاشو بیا خودتو لوس نکن.
تو شرکت بین المللی هنوز کار میکنی . مرد کروات قدیمی رو شل میکنه. میگه به جان شما من زدم.
مرد کنار دستی میگه برو بزنیم.
که مرد با قدم های محکم میرود و پول میدهد. مرد میگه به صرفت نیست .اینجوری خیلی بیشتر باید پرداخت کنی.
مرد میگه ما که همش پرداخت میکنیم. بیا اینم پرداخت.
و از کویتو بحرینو کشورهای عربی نفتو پول دم در منزلو اینها به راننده میگه. مرد میگه تو دیدی. مرد میگه گفتن.
راننده میگه گفتن اما فکر نمیکنم. اونجا راننده ها کلی مزایا دارند. تازه اتومبیل جایزه بزارن بیان سرکار.
مرد میگه تو رفتی. مرد میگه گفتن. مرد میگه اون مال مسابقه فوتباله که جایزه ماشین میزارن تا یکی بیاد .
بعدشم از شل کاری آدمها تو کرایه بحث میشه. و پول دادن جای دیگه. کلی مباحث اقتصادی و بین المللی.
که مرد و زن پیاده میشوند.
و اتوبوسی که کم کم به ایستگاه آخر میرسد.
نویسنده-حسام الدین شفیعیان
میدونی چی شده؟نه چی شده؟ من دیشب تو خواب مردی شبیه بادکنک دیدم.دروغ میگی.به جان تو راست میگم .
آخه منم دیشب تو خواب مردی شبیه بادکنک بنفش بود انگار یه آدم بود که شبیه بادکنک سرش بود اما تنش شبیه آدم نبود به من میگفت چرا به گل ها آب ندادی.
وای دقیقان به من گفت چرا به بلبل ها دونه ندادی.راستی مال من تنش شبیه اتوبوس بود.
پس خواب سنگینی دیدی یعنی سنگین خوابیدی. نه اتفاقا نان و پنیر خوردم تو چی خوردی.من نان و تخم مرغ خوردم.اما تو خواب مرد به من گفت بادکنک بودنم برا اینه که تو فکر نکنی من یه آدم هستم.میگن خیلیا تو خواب این مرد بادکنکی رو دیدند.اما متفاوت بوده مال یکیشون تنه مرد شبیه بادبادک بوده سرش شبیه بادکنک بوده.کفشاش شبیه اردک بوده. چجوری کفشاش شبیه اردک بوده. طرح اردک زرد رو کفشاش بوده مارک هم بوده. چه خواب دقیقی با ریز ترین جزئیات.آره خب تو واقعیت هم دیده شده. چی میگی واقعا.آره به یکی گفته بیا جلو اومده جلو. سرش تو واقعیت شبیه بادکنک بوده به طرف گفته دستتو بده بمن اونم فرار کرده دنبالش کرده دستشو گرفته با هم رفتن تو هوا. البته میگن طرف گم شده اما ناسا میگه دیدن تو کره مریخ با هم بودند. مگه تو مریخ حیات یافت شده. همین دونفرو دیدن منتها میگن اونا شبیه سنگ شدند. خیلی ماجرا عجیبه.
در ضمن مرد مدتهاست دیگه نیومده میگن تو مریخ گم شدن بعد تبدیل به سنگ شدند. ولی من میگم قوه تخیله بالایی دارند چون من دیروز دیدمش.چی میگی واقعا.آره داشت از یه بقالی ماست میخرید منو دید ترسید گفت تو دیگه کی هستی. چرا سرت شبیه بادبادک میمونه. منم گفتم تو بادکنک باز به من میگی بادبادک.اتفاقا استوری گذاشتم.500 نفر گفتن دیدیم همین مردو که به ما میگفته کاستو بیار ماست بگیر.یه روز استوری گذاشتم همون مرد رو دیدم با ظرف دوغ همه گفتند نزدیک 250 نفر به ما گفته لیوانتوبیار دوغ بگیر.اما بنظرم تو نظرات دویست نفر نوشته بودند که ما رو هم فالو کن.کنار فالو کردن نوشته بودند ما هم دیدیمش که به ما گفته درباره الی ببینید یا من ترانه 15 سال دارم. پیشنهاد فیلم میکنه. آره تازه میگن تو خواب آقا فراستی اومده بوده گفته به نظرت من بهترم یا هیچکاک فراستی گفته تو بدرد نمیخوری چون اصلان محتوا نداری.اونم گفته سرم مثل بادکنکه. گفته اصلان فیلم در نیومده.خلاصه بیخیال کرده رفته.میدونی تو خواب هر کی اومده باهاش چت خوابی کرده.خیلی مرد با دانشی هست.اما میگن تو خواب هر کی اومده. مثل بادکنک بوده.یکی نوشته بود من میشناسمش تو محله ما هست. اون یکی نوشته بود تو دبیرستان ما فراشه. اون نوشته بود تو مطب ما نقاشه.اون نوشته بود تو بیمه نقش در باز کن داره. خلاصه همه جا هم کار میکنه.اما بنظرم من دیدمش تو محله خودمونه کاسه ماست فروشه.بابام میگه هم دوره من تو سالهای 45-46 بوده تو دبیرستانشون. منتها مرده مثل اینکه متولد 50 هستش. میگن به چند نفر گفته 50 اونا هم گفتن 40 بیست.ولی اون گفته 50-50
قراره تو هالیوود تو بالیوود فیلم دربارش بسازن.میگن گیشه رو تکون میده.تازه گردنبند و نمیدونم رو کیف همه چی فروش داره.از بستی که همه میخوان بدونن کیه.
تازه قراره یک جشنواره بکن دربارش فیلم بسازن تو پکن
یعنی جشنواره خودش فیلم بسازه خودش جایزه بده. آره چرا که نه.وقتی که جشنواره فیلم بسازه خودشم جایزه بده. بازیگرم که نیست جایزه میرسه به رئیس جشنواره نیابتی میده به خیال بازیگر تو خواب.
اما راستی حالا قراره به کجا برسه چی میشه. هیچی یه فیلم میدن بیرون میگن برا این بوده ببینیم مردم زودباور هستن یا نه.آمبولانس بیاد مرده از توش بیاد بیرون شبیه بادکنک بزارن رو سرش تازه اگه واقعیت باشه بعدان تکذیب میکنن.اگرم احتمالی باشه میگن به احتمال زیاد مردی هست مال سیاره دیگه.اگرم دستشون برسه بهش محاکمش میکنن به جرم اختلال در خواب.اختلال در فروش فیلم.اختلال در فروش ماست. اختلال در جشنواره. منتها قبلش پول سازی داره اما بعدش برا این که طلب پول نکنه از اونا این کارو میکنن که طلبکار نشه.آهام یعنی قبل اون هست بعدش نیست .یه جورایی باردهی ماجرا مهمه.مهم مرد بادکنکی نیست که مهم اینه که تو فروش ماستو دوغ کیف و کفش تاثیر چی داره.
راستی قصه از کجا شروع شد.فکر کنم از گلو باغو جوونه از یه صدای وحشتناک تو خواب شدم دیوونه.اما قراره سازمان ملل ازش برا جنگ زده های شمال آفریقا استفاده کنن. به عنوان نماد صلح.چون تو خواب گفته بوده. جنگ کنید اما نه برای صلح.اونا هم گفتن منظورش اینه که صلح کنید نه جنگ .یا گفته بوده اگه منو دیدید بهم سلام کنید هر کی دیده جواب سلامشو نداده. اما کمپین ساختن اگه تو رو ببینیم عاشقانه سلامت میکنیم. کنار کمپین دو هزار و صد تا تبلیغ هست لود صفحه سنگینه. اگه از خواب قرمز استفاده میکنی باید ببندیش بعد تنها چیزی که میاد صفحه نوشتاریه. بعد رد میشی میری تو صفحش میگی تو کجای خواب منی. اون میگن تو خواب همون شب میاد میگه سلام .بعد تو خواب هیچکی سلام بهش نکرده. منتها میگن تو بیداری اگه ببینیم تو رو عاشقانه ترین سلام ها مال تو اصلان همش.
یه فیلم ساخته شده شرارت جهانی بر علیه خواب.اون نقش خواب داره تو فیلم.
آهام چقدر عجیب مقوایی هست این ها. من برم چون ممکنه امشب غذا سنگین بخورم اون بیاد به خوابم بهش بگم دوسش دارم اونم بگه به ما چه.یعنی فانتزی هاتو برم که چقدر زیباست من رفتم...
نویسنده-حسام الدین شفیعیان
پسرک به کنار پنچره میرود و مینشیند.گنجشکی روی بالکن نشسته. میدونم برمیگردی بالاخره میای. رهگذران را در کوچه نگاه میکند.مردی که دستش زنبیلی دارد.پایش را روی زمین میگذارد .یعنی میشه من پامو بزنم زمین پرواز کنم.برم از کنار آدمها رد بشم و اونا رو از ارتفاع بالاتر ببینم.یعنی میشه من پرواز کنم.میخوابد.روی تخت دراز میکشد.در یک پیاده رو هست اما نه رهگذری که بگذرد.بالاتر از ادمها نگاه میکند تند رد میشود آدمها از کنار او که بالا دارد پرواز میکند میگذرند طبیعی نگاه میکنند پسرک تعجب میکند. اوج میگیرد اونقدر که روی شیروانی ها را میبیند.و در یک حیاط با طبیعت جنگلی فرود می آید.بلند میشود و در حیاط کوچک خلوتی خود را میبند که دارد به پنچره ای نگاه میکند.مردی را میبیند دست تکان میدهد مرد فقط نگاه میکند.پایش را به زمین میکوبد اما نه بلند میشود و نه پرواز میکند .ترس تمام وجودش را گرفته.اینجا کجاست دیگه.هر چی دور و ورش را نگاه میکند برایش اشنا نیست جایی که هیچوقت ندیده.آدمهایی که از پنچره به او نگاه میکنند همه بدون حرکت هستند فقط نگاه میکنند. مثل آدمهایی که پرواز میکرد و فقط نگاه میکردند. نه از آمدن بیگانه ای در انجا تعجب میکنند نه حرکتی میکنند فقط نگاه میکنند. پسرک از خواب بلند میشود تمام وجودش را ترس گرفته به خود میلرزد. اما دوست دارد جایی پرواز کند که زیباتر باشد آنجا تاریکی غلیظی از آسمانی هول انگیز از تاریکی و زمینی نا آشنا برایش بود و پروازی که در خواب تجربه کرده بود پر از حس همان چیزی بود که دوست داشت اما ناخوشایند برایش از حس فضایی که در خواب دیده بود داشت.دوست داشت پرواز کند پیاده رو برایش جذاب بود اما نه همه خوابی که دیده بود. دوست داشت بر گردد آن کسی که منتظرش هست. برادرش به داخل اتاق میشود .میگوید هنوز منتظری. آره هنوز منتظرم. میگوید منتظر چه کسی هستی. جواب نمیدهد. دوباره پشت پنچره میرود بر میگردی میدونم.از خوابیدن وحشت دارد اما پرواز کردن را دوست دارد.حس سبکی که میتواند هر جا برود اونم نه با پای پیاده نه بال داشت نه پرنده بود اما میتوانست اوج بگیرد میتوانست آن همه راه را تند برود.همه خواب برایش شیرین نبود اما حس مثل پرواز را تجربه کرد اما گفت خواب بود.و خوابی که دوست نداشت دوباره ببیند اما حس آن را دوست داشت .تق تق پشت پنچره کسی میکوبد پنچره را باز میکند. مردی داخل اتاق میشود بالاخره اومدی. مرد فقط نگاه میکند.من خیلی منتظر بودم. با دست اشاره میکند دنبالش بیاید.و پسرک پرواز میکند...
نویسنده-حسام الدین شفیعیان
مرد صفحه ی 22 کتاب را باز میکند.سطر اول را تیک میزند.میبندد.کنار پنچره مینشیند.و فنجان قهوه را بالا میبرد میریزد روی صفحه ی 22.کتاب بسته هست صفحه 22 باز هست.مرد داخل صفحه ی 22 میشود.همه جا قهوه ای هست.با یک کلمه روی جمله را پاک میکند جمله رنگ پخش میکند.دوباره یک کلمه دیگر بر میدارد و میکشد روی کلمه بعدی میفتد در سطر بعدی کلمه را بر میدارد و با کلمه میخ میزند روی کلمه بعدی دو کلمه را بالا میبرد و بهم میخ میزند کلمه خانه میشود کلمات خیس خورده وارد کلبه کلماتی میشوند.کلمه ها مینشینند و خشک میشوند و دوباره میروند و در جمله قرار میگیرند.جمله خشک میشود.مرد یک خورشید میکشد و در صفحه 22 قرار میدهد. کلمات جان میگیرند و روشن میشوند صفحه خشک خشک و دیگر قهوه ای نیست.سیاه هست.جوهر آبی را از درون سیاهی میکشد بیرون جوهر آبی جایی در ته جمله روی نقه هست.نقطه را بر میدارد و در جوهر میزند روی کلمات را آبی میکند.کلمات آبی میشوند. نقطه را سرجایش میگذارد.سطر بعدی میرود جمله از نگاه مردی سمت در هست. در را باز میکند.کلمه در را میزند در باز هست وارد کلمه میشود درون کلمه هیچ رنگی نیست.درون کلمه را گل میکارد کلمه گل میشود کلمه دیگر در نیست. جلوی کلمه نقطه را میگذارد. در بسته میشود.کلمات سمت در میروند .نقطه هست. کلمات نقطه نقطه میشوند.مرد نقطه میشود و پرتاب به بیرون میشود.مرد پر از نقطه هست. سه نقطه های صفحه 22 مرد در صفحه 22 کتاب زندگی میکند.نقطه ها درون فکر مرد نقطه چین میشود.ابر سیاه ابر سفید درون ذهن مرد پر از ابر میشود. باران میشود. روی رنگین کمان ایستاده هست. مرد دنیای کلمات را ول میکند و درون زندگی فکرش بالا میرود درون رنگین کمان پر از رنگ های مختلف هست. تاریک هست اما رنگ ها فکر مرد را روشن میکند از روی رنگین کمان سر میخورد به درون ابری بالا میرود در خط ایستاده پلکان خط ایستاده میفتد درون زمین تاب میشود درون زمین تاب میخورد.سایه میشود.درون سایه راه میرود. سایه خسته میشود.سایه دیگر او را هل میدهد درون زمین میفتد به درون سایه خط ایستاده زیر زمین هست پر از حفره هست درون یک حفره میرود پایین میرود زمین پر از زندگی هست.سایه ها درون زمین زندگی میکنند.درون زمین راه میروند درون زمین حرف نیست .درون زمین بر عکس میشود همه بالا میروند درون ابر خانه میسازند ابر ها باران میشوند باران درون ابر میبارد درون رنگین کمان زندگی هست.مرد سر میخورد درون صفحه 22 تمام صفحه داستانی جدید میشود یک داستان 22 صفحه ای.کلمات چینش میشود فصل های داستان شکل میگیرد .داستان سمت رمان میرود صفحات بیشتر میشوند.اما خالی از کلمات.مرد پرنده ای میشود گنجشک میشود. پرنده بزرگتری او را بر میدارد بالا میروند.مرد سوار پرنده میشود می ایستد و نگاه میکند.تکانی میخورد میفتد که عقابی او را میگیرد و با خود میبرد جنگل تاریکی هست. پر از مار و عقرب های زیاد. مرد درون جنگل تاریک میفتد. شیری میدود سمت او و درون شکم شیر میشود.شیر جهش میزند او را میبرد تا روی تخته سنگی و بیرون میندازد او را.بالای تخته سنگ می ایستد قلعه ای هست آجری درون قلعه میشود خالی هست.پایش سر میخورد میفتد درون تونلی که در قلعه هست .ته آن پر از آدم هست. آدمهای سنگی آدمها سنگ میشوند آدمها سنگها را میشکنند. آدمها قلعه میشوند. و از دورن قلعه حرف میزنند هیچکس صدای ادمهای سنگی قلعه را نمیشنود.سنگها بهم میریزند و قلعه میریزد آدمها فرار میکنند و از قلعه نجات پیدا میکنند آدمهای سنگی آدمهای پوست گوشت استخوان میشوند و درون صفحات زندگی میکنند درون صفحات پازل میشوند زندگی درون کلمات میشوند.آدمهای فکری درون مغز نویسنده نیستند درون صفحات هستند.نویسنده آدمها را سنگی نمیکند آدمها درون جریان رمان هم سنگی میشوند هم دیگر درون کلمات خانه میسازند هم درون ابر ها میروند آدمهای رمان دیگر 22 صفحه محدود زندگی نمیکنند هر کدام صفحات زیاد دارند هر کدام همه نوع زندگی میکنند.در هر صفحه زندگی میکنند.هر صفحه مال حالتی از آدمهای رمان هست گاهی دلشان میگیرد درون صفحه 22 میروند کنار پنچره مینشینند تا درون صفحه باران شوند و درون صفحات بعد رنگین کمان قصه ی تکرار صفحات قبل و بعد شوند آدمها زمانی خسته میشوند که نقطه پایان رمان را بگذارند آدمها در تعداد همان صفحات زندگی خواهند کرد.
نویسنده-حسام الدین شفیعیان
مرد کنار میز صدایش را بلند میکند.چی شد غذای ما! مرد کله را از آب داغ در می آورد و با دستش گوشت را در کاسه میریزد و پهن در چربی و گوشت کاسه را بر میدارد پیشخدمت و نوشابه ای باز میکند.و روی میز میگذارد.چه عجب گفتم گوسفند رفته مهمونی! مرد ته لبخندی تحویل مشتری میدهد.نان را بر میدارد و تکه بناگوشت را میگذارد در ان و میخورد.سر تکان میدهد.میش پیره اصلان طعم خوب نداره.طباخ صدایش را میشنود.کجا میش عمو بهترین کله رو از کشتارگاه میارن.من اصلان دام پیر قبول نمیکنم.داداش این مزه کله شما کجا مزه کله عمو بابا کجا.خب برو اونجا چرا اومدی اینجا.عمو بابا مریض شده واگذار کرده به یکی اصلان بلد نیست.کله رو خراب میکنه.خب داداش من کله فن داره.سیرابی فن داره.جوز هندی کی میریزه تو سیرابی ما میریزیم.کله رو کی قلم میزنه ما میزنیم.کی ورز مثل ما میده.نگاه کن پاچه رو باهات حرف داره.چی حرفی داره؟ میگه اینجا طباخی تکه.اسمشم تکه.مرد کنار دستی نگاهی میکند و کله رو به مرد ناراضی نشان میدهد.نگاه کن من که راضی ام.خب تو راضی هستی من مرضیم میخندد.مرد نگاه میکند با تعجب! ولیکن اونقدر تو بنا گوشت دارچین زدی که توقع داری مزه گوشت درست طعم بده بهت.تازه اون حجم نمک و فلفل.خب اینا چاشنی کار هستند دیدم مزه خوبی نداره برا همین.مرد طباخ که داشت به مشتری ناراضی غر غر هاش گوش میداد یک زبان گذاشت درون ظرف داد پیشخدمت ببره تا اون بخوره.بیا داداش من اشانتیون راضی بشی.مرد گل از گلش شکفت.گفت دمت گرم خیلی مردی.خورد و گفت بهبه چه زبانی بر عکس اون عالیه.مرد گفت مرد مومن همون کله هست.مرد قرمز شد.گفت زبانش جوانه.مرد خندیدو گفت نوش جونت جوون زبان بخور غصه نخور.شما دست دلبازی جایی دیگه نقد کردم.طرف برداشت ظرفو گفت بسلامت.خب عمو جان من نه اعصاب اونو دارم.نه عصبی میشم نه قاطی میکنم.روزی رو خدا میده.نه من با یه بناگوشت فقیر میشم نه شما دارا.اما رضایت مشتری اصله.حق همیشه با مشتری.مرد گفت اما زبان عالی.خب حتما بناگوشت مارو نخوردی حتما زبان مارو باز امتحان کن. چشم خوشم اومد از بلند فکری شما.بله گوسفند جوان و پیر میش و همه فن میزنن.منتها ما سعی میکنیم بار رو کنترل کنیم و از طرفی مطمئن به آورنده هستیم.بعدشم ما چایی میدیم و کنار اون ترشی .اون که بله عالیه کار پر میکنید.دو تا کارگر دیروز با خستگی بیل و کلنگ زده اومدن اینجا دو تا اب خواستن.منم براشون یک بناگوشت دادم.جایی دور نمیره.خب همین صفت عالیه.آره ولی من مغازه مال خودمه.بعدشم کار من از رو عشق به انسانها و خدا اول مد نظرمه. اونیم که اینکارو نمیکنه.حق میدم اونیم که میکنه خودشو وجدانش.خب الان وضعیت اقتصادی قرمزه بخوای اینکارا رو بکنی پنچری عمو.نه منکه وانموندم.طرف قابلمه دست گرفت باور کن تراول گذاشت دوبرابر قابلمه.موندم گفتم زیاده.گفت راضیم از کارت من امتیاز کار شمارو با دستمزد بالاتر دادم.اینجوری جبران میشه.از هر دست بدی از همون دست میگیری.ولی من اعتقادی مثل شما ندارم.رحم نکن به کسی این ادما گوشت تنتو میخورن.نگاه کن دید تو اینجوریه من میگم ما زخم میزنیم توقع داریم بستنی بهمون بدن.خب وقتی روح کسی رو زخم بزنی اونم زخم میزنه.من که اصلان به روح اعتقاد ندارم شما داری.نه از اون منظر نمک شما نه. مرد قهقه میخندد نوشابه را یک نفس نصفش را میخورد.من واقعا به روح جهان بعد روح خدا و پیغمبر اعتقاد ندارم.اینها برا اینه که من و شما رو بترسونن. اینجا راز بقاست نخوری خورده میشی بخوری زنده میمونی.جوون راز حیات میدونی چیه.راز حیات لبخندو گذشت و کنترل فکر هست که به سمت درستی سوق بدی به کائنات عشق بده تا عشق دریافت کنی.به کائنات بد کنی بد میبینی خب.آهام شما تو مایع عارف ها هستی.نه من عارف نیستم.و نه چیز دیگه من پیرو راه خدا هستم.آهام شما پیغمبر هارو قبول داری.دیگه تفتییش عقایدمون نکن جوون.همینقدر میدونم یک خدایی هست قادر و بخشنده همون رو ناظر میدونم حاضر در همه جا حالا حاضر بودن خدارو در خودم حس کنم یعنی من از اونم و باید روحمو به خوبی سوق بدم.
داداش حاضر کیه ناظر کیه جهان دست خودمونه.ما خودمون جهانو درست کردیم.من بچمو و زنمو دارم.اون بچه منه من تونستم خلقش کنم.پس من قادرم.مرد نگاه عجیبی کردو گفت ما حتی نمیتونیم همین موی سفید خودمونو سیاه کنیم چه برسه به خلق چیزی.من میگم خودمون جهانو با ذهنمون ساختیم.خب تو میگی ساختیم یه بناگوشت برا خودت همین الان بساز تا واقعیت رو متوجه بشی.خب اون فرق داره.نگاه کن شما افتادی تو فکر گمراهی راستی اینه که بدونی نه من و نه شما نمیتونیم حتی دو دقیقه دیگه خودمونو پیش بینی کنیم.ما خالقیم یا بنده.بنده ایم و توکل کننده به خدا.حالا نمیخوام شمارو موعظه کنم اومدی کله پزی نه جای دیگه.ولیکن بدون که همه در این مسیر میریم.اونی میرسه به عاقبت بخیری که عاقبت بخیری رو برای خودش تنها انحصاری نطلبه.مرد کنار مشتری ناراضی صداشو کشید بالا گفت ول کنید بابا اومدیم روز جمعه کله پزی نه مناظره.خب داداش ما رفتیم.به سلامت به داداش سلام برسون.مرد ته خنده ای زدو درو بستو رفت...