حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

طباخ و مشتری ناراضی-داستان کوتاه

لاکچری بازی این‌دفعه با کله‌پاچه! +عکس | ثریانت

مرد کنار میز صدایش را بلند میکند.چی شد غذای ما! مرد کله را از آب داغ در می آورد و با دستش  گوشت را در کاسه میریزد و پهن در چربی و گوشت کاسه را بر میدارد پیشخدمت و نوشابه ای باز میکند.و روی میز میگذارد.چه عجب گفتم گوسفند رفته مهمونی! مرد ته لبخندی تحویل مشتری میدهد.نان را بر میدارد و تکه بناگوشت را میگذارد در ان و میخورد.سر تکان میدهد.میش پیره اصلان طعم خوب نداره.طباخ صدایش را میشنود.کجا میش عمو بهترین کله رو از کشتارگاه میارن.من اصلان دام پیر قبول نمیکنم.داداش این مزه کله شما کجا مزه کله عمو بابا کجا.خب برو اونجا چرا اومدی اینجا.عمو بابا مریض شده واگذار کرده به یکی اصلان بلد نیست.کله رو خراب میکنه.خب داداش من کله فن داره.سیرابی فن داره.جوز هندی کی میریزه تو سیرابی ما میریزیم.کله رو کی قلم میزنه ما میزنیم.کی ورز مثل ما میده.نگاه کن پاچه رو باهات حرف داره.چی حرفی داره؟ میگه اینجا طباخی تکه.اسمشم تکه.مرد کنار دستی نگاهی میکند و کله رو به مرد ناراضی نشان میدهد.نگاه کن من که راضی ام.خب تو راضی هستی من مرضیم میخندد.مرد نگاه میکند با تعجب! ولیکن اونقدر تو بنا گوشت دارچین زدی که توقع داری مزه گوشت درست طعم بده بهت.تازه اون حجم نمک و فلفل.خب اینا چاشنی کار هستند دیدم مزه خوبی نداره برا همین.مرد طباخ که داشت به مشتری ناراضی غر غر هاش گوش میداد یک زبان گذاشت درون ظرف داد پیشخدمت ببره تا اون بخوره.بیا داداش من اشانتیون راضی بشی.مرد گل از گلش شکفت.گفت دمت گرم خیلی مردی.خورد و گفت بهبه چه زبانی بر عکس اون عالیه.مرد گفت مرد مومن همون کله هست.مرد قرمز شد.گفت زبانش جوانه.مرد خندیدو گفت نوش جونت جوون زبان بخور غصه نخور.شما دست دلبازی جایی دیگه نقد کردم.طرف برداشت ظرفو گفت بسلامت.خب عمو جان من نه اعصاب اونو دارم.نه عصبی میشم نه قاطی میکنم.روزی رو خدا میده.نه من با یه بناگوشت فقیر میشم نه شما دارا.اما رضایت مشتری اصله.حق همیشه با مشتری.مرد گفت اما زبان عالی.خب حتما بناگوشت  مارو نخوردی حتما زبان مارو باز امتحان کن. چشم خوشم اومد از بلند فکری شما.بله گوسفند جوان و پیر میش و همه فن میزنن.منتها ما سعی میکنیم بار رو کنترل کنیم و از طرفی مطمئن به آورنده هستیم.بعدشم  ما چایی میدیم و کنار اون ترشی .اون که بله عالیه کار پر میکنید.دو تا کارگر دیروز با خستگی بیل و کلنگ زده اومدن اینجا دو تا اب خواستن.منم براشون یک بناگوشت دادم.جایی دور نمیره.خب همین صفت عالیه.آره ولی من مغازه مال خودمه.بعدشم کار من از رو عشق به انسانها و خدا اول مد نظرمه. اونیم که اینکارو نمیکنه.حق میدم اونیم که میکنه خودشو وجدانش.خب الان وضعیت اقتصادی قرمزه بخوای اینکارا رو بکنی پنچری عمو.نه منکه وانموندم.طرف قابلمه دست گرفت باور کن تراول گذاشت دوبرابر قابلمه.موندم گفتم زیاده.گفت راضیم از کارت من امتیاز کار شمارو با دستمزد بالاتر دادم.اینجوری جبران میشه.از هر دست بدی از همون دست میگیری.ولی من اعتقادی مثل شما ندارم.رحم نکن به کسی این ادما گوشت تنتو میخورن.نگاه کن دید تو اینجوریه من میگم ما زخم میزنیم توقع داریم بستنی بهمون بدن.خب وقتی روح کسی رو زخم بزنی اونم زخم میزنه.من که اصلان به روح اعتقاد ندارم شما داری.نه از اون منظر نمک شما نه. مرد قهقه میخندد نوشابه را یک نفس نصفش را میخورد.من واقعا به روح جهان بعد روح خدا و پیغمبر اعتقاد ندارم.اینها برا اینه که من و شما رو بترسونن. اینجا راز بقاست نخوری خورده میشی بخوری زنده میمونی.جوون راز حیات میدونی چیه.راز حیات لبخندو گذشت و کنترل فکر هست که به سمت درستی سوق بدی به کائنات عشق بده تا عشق دریافت کنی.به کائنات بد کنی بد میبینی خب.آهام شما تو مایع عارف ها هستی.نه من عارف نیستم.و نه چیز دیگه من پیرو راه خدا هستم.آهام شما پیغمبر هارو قبول داری.دیگه تفتییش عقایدمون نکن جوون.همینقدر میدونم یک خدایی هست قادر و بخشنده همون رو ناظر میدونم حاضر در همه جا حالا حاضر بودن خدارو در خودم حس کنم یعنی من از اونم و باید روحمو به خوبی سوق بدم.

داداش حاضر کیه ناظر کیه جهان دست خودمونه.ما خودمون جهانو درست کردیم.من بچمو و زنمو دارم.اون بچه منه من تونستم خلقش کنم.پس من قادرم.مرد نگاه عجیبی کردو گفت ما حتی نمیتونیم همین موی سفید خودمونو سیاه کنیم چه برسه به خلق چیزی.من میگم خودمون جهانو با ذهنمون ساختیم.خب تو میگی ساختیم یه بناگوشت برا خودت همین الان بساز تا واقعیت رو متوجه بشی.خب  اون فرق داره.نگاه کن شما افتادی تو فکر گمراهی راستی اینه که بدونی نه من و نه شما نمیتونیم حتی  دو دقیقه دیگه خودمونو پیش بینی کنیم.ما خالقیم یا بنده.بنده ایم و توکل کننده به خدا.حالا نمیخوام شمارو موعظه کنم اومدی کله پزی نه جای دیگه.ولیکن بدون که همه در این مسیر میریم.اونی میرسه به عاقبت بخیری که عاقبت بخیری رو برای خودش تنها انحصاری نطلبه.مرد کنار  مشتری ناراضی صداشو کشید بالا گفت ول کنید بابا اومدیم روز جمعه کله پزی نه مناظره.خب داداش ما رفتیم.به سلامت به داداش سلام برسون.مرد ته خنده ای زدو درو بستو رفت...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد