پسرک به کنار پنچره میرود و مینشیند.گنجشکی روی بالکن نشسته. میدونم برمیگردی بالاخره میای. رهگذران را در کوچه نگاه میکند.مردی که دستش زنبیلی دارد.پایش را روی زمین میگذارد .یعنی میشه من پامو بزنم زمین پرواز کنم.برم از کنار آدمها رد بشم و اونا رو از ارتفاع بالاتر ببینم.یعنی میشه من پرواز کنم.میخوابد.روی تخت دراز میکشد.در یک پیاده رو هست اما نه رهگذری که بگذرد.بالاتر از ادمها نگاه میکند تند رد میشود آدمها از کنار او که بالا دارد پرواز میکند میگذرند طبیعی نگاه میکنند پسرک تعجب میکند. اوج میگیرد اونقدر که روی شیروانی ها را میبیند.و در یک حیاط با طبیعت جنگلی فرود می آید.بلند میشود و در حیاط کوچک خلوتی خود را میبند که دارد به پنچره ای نگاه میکند.مردی را میبیند دست تکان میدهد مرد فقط نگاه میکند.پایش را به زمین میکوبد اما نه بلند میشود و نه پرواز میکند .ترس تمام وجودش را گرفته.اینجا کجاست دیگه.هر چی دور و ورش را نگاه میکند برایش اشنا نیست جایی که هیچوقت ندیده.آدمهایی که از پنچره به او نگاه میکنند همه بدون حرکت هستند فقط نگاه میکنند. مثل آدمهایی که پرواز میکرد و فقط نگاه میکردند. نه از آمدن بیگانه ای در انجا تعجب میکنند نه حرکتی میکنند فقط نگاه میکنند. پسرک از خواب بلند میشود تمام وجودش را ترس گرفته به خود میلرزد. اما دوست دارد جایی پرواز کند که زیباتر باشد آنجا تاریکی غلیظی از آسمانی هول انگیز از تاریکی و زمینی نا آشنا برایش بود و پروازی که در خواب تجربه کرده بود پر از حس همان چیزی بود که دوست داشت اما ناخوشایند برایش از حس فضایی که در خواب دیده بود داشت.دوست داشت پرواز کند پیاده رو برایش جذاب بود اما نه همه خوابی که دیده بود. دوست داشت بر گردد آن کسی که منتظرش هست. برادرش به داخل اتاق میشود .میگوید هنوز منتظری. آره هنوز منتظرم. میگوید منتظر چه کسی هستی. جواب نمیدهد. دوباره پشت پنچره میرود بر میگردی میدونم.از خوابیدن وحشت دارد اما پرواز کردن را دوست دارد.حس سبکی که میتواند هر جا برود اونم نه با پای پیاده نه بال داشت نه پرنده بود اما میتوانست اوج بگیرد میتوانست آن همه راه را تند برود.همه خواب برایش شیرین نبود اما حس مثل پرواز را تجربه کرد اما گفت خواب بود.و خوابی که دوست نداشت دوباره ببیند اما حس آن را دوست داشت .تق تق پشت پنچره کسی میکوبد پنچره را باز میکند. مردی داخل اتاق میشود بالاخره اومدی. مرد فقط نگاه میکند.من خیلی منتظر بودم. با دست اشاره میکند دنبالش بیاید.و پسرک پرواز میکند...
نویسنده-حسام الدین شفیعیان