((کنار خیابان..روی یک بلندی))
برق آشپزخانه را روشن می کند.از یخچال قوطی نوشابه زرد را به داخل لیوان می ریزد و به همراه نصف پیتزا روی اپن قرار میدهد.دختر بچه ای خوشحال با اسباب بازی های جدیدش بازی میکند..عروسکی که آواز عربی ای سر میدهد و دستش را بالا و پایین میکند.با دامن چین دار و کفش های پاشنه دار می خندد..عروسک پلاستیکی اش را پرت میکند و او را جایگزین او میکند.زن بسته ای قرص را از داخل کیفش در میاورد و یک دانه از آن را جدا میکند و در نوشابه حل میکند و با قاشق مدام هم میزند تا حل شود.به همراه پیتزا برای دختر بچه میبرد او همچنان در حال بازی کردن است با دیدن پیتزا و نوشابه خنده اش را بیشتر میکند و با خوشحالی شروع به خوردن میکند ..زن نگاهی میکندو به او می خندد.
داخل اتاق می شود و شروع میکند به لباس پوشیدن ماتیک و کفش های نو همه را سر هم میکند و به خودش حسابی میرسد روبروی آینه می ایستد و نگاهی با تائید و تکان دادن سرش.برق را خاموش می کند.
دختر بچه بعد از خوردن پیتزا همچنان مشغول بازی کردن است پلک هایش سنگین شده است و خنده اش کم و کمتر منتظر میشود آنقدر که خوابش میبرد پتویی می آورد و روی او می اندازد و به آرامی در را باز میکند و داخل کوچه میشود.
به خیابان اصلی که میرسد سوار تاکسی میشود بعد از طی کردن مسافتی پیاده میشود و پیاده رو را بالا و پایین میکند..بعد از نگاه کردن به ویترین های مغازه ها و خوردن یک لیوان شیرموز به کنار خیابان میرود روسری اش را عقب میدهد و منتظر میشود اتومبیل هایی که پشت سرهم می ایستند هر کدام چیزی می گویند صف طولانی کم کم خلوت میشود.نگاهی به اطرافش میکند ..مرد میانسالی بهترین پیشنهاد را به او می دهد.نزدیکتر میشود بعد از کمی صحبت سوار میشود.
صدای خنده هایی که بعد از پیمودن مسیری از داخل ماشین بلند میشود.سر چراغ قرمز که میرسند زن شیشه را پایین می دهد کودکی در حال فروختن گل است صدایش میکند با دیدن او مات و مبهوت میشود دقت بیشتری میکند از اتومبیل پیاده می شود...................
زن به دنبال دختر میرود هر چه صدایش میکند فایده ای ندارد.اسم دختر خودش را مدام صدا میزند دختر گلفروش می ایستد زن همچنان دنبالش میکند.نزدیک او که میشود سر جایش میخکوب میشود به چشمان دختر بچه خیره میشود.
هانیه خودتی اینجا چکار میکنی..چجوری اومدی بیرون مگه تو نخوابیده بودی.
بیا دنبالم ..بیا مامان میخوام ببرمت یک جای خوب.
هانیه کجا میری وایستا ..منم بیام..نرو.
داخل کوچه که میشود دختر بچه گلهایش را پرت میکند به گوشه ای..دنبالش میکند..داخل ساختمان نیمه ساخته ای می شوند.
هانیه دخترم ..اینجا چرا آوردی منو..کجا میخوای ببریم.
بیا مامان یک جای خوب باید بریم بالا.
از پله ها بالا میروند آنقدر که به پشت بام میرسند دختر جلو میرود و سر تیغه می ایستد.
مواظب باش ..اونجا برای چی ایستادی.
هیچی مامان از اینجا بهتر معلوم میشه..بیا جلو تا بهت نشون بدم.
جلو میرود و کنارش می ایستد ..کجا..چی ..رو میخوای بهم نشون بدی.
با دست اشاره میکندو روبرویش را نشان میدهد.
همانجایی که از ماشین پیاده شده است را می بیند ..شلوغ است عده ای دور هم حلقه زدن و از جیب هایشان پول در می آورند و روی جنازه ی زنی می اندازند.مردی کنار جنازه ایستاده و شیون میکند.
دخترک به مادرش زل زده..رویش را بر میگرداند.
بیا بریم یک طبقه بالاتر تا یک چیز دیگه هم بهت نشون بدم.
با تعجب نگاهی به دخترک می کند.کدوم بالاتر اینجا دیگه آخرشه.
نه..چشماتو ببند..من میبرمت.
چشمانش را می بندد.
طبقه ای دیگر درست مثل همان جایی که چند دقیقه پیش بودند ..نگاهی می کند دیگر خبری از آن خیابان و شلوغی نیست.
بر می گردد هر چه دقت می کند و اطرافش را نگاه می کند فایده ای ندارد.اثری از دخترش نیست تنها دسته گلی که گوشه ای افتاده است.روبرویش را نگاه میکند.به یک نقطه خیره می شود به زمین می افتد ..دستش را دراز میکندو فریاد میکشد.
دخترک را روی برانکار گذاشته اند و صورتی که زیر پارچه ای سفید نا پیدا شده است.
نویسنده-حسام الدین شفیعیان
صدای در کتری که داشت خودش رو می زد و نسیم بهاری و قاب عکس گوشه ی اتاق و پیرزنی که خیره به عکس
نگاه می کردهمه و همه منو به این سمت از زندگی می کشید که با هم بودن و دیگر برای همیشه از هم جدا بودن
را در ذهنم مجسم می کرد با گذری به کودکی خودم را می دیدم که بدون هیچ دغدغه ای در حال بازی کردن و کندن
گیلاس از درخت و خواندن کتابهای مهیج و پر عکس و دوچرخه ای که همیشه همدم من بود کمی به جلو می روم
جوانی دوره نا آرامی ها و ناکامی ها و آن موتورسیکلتی که همدم جوانی من بود و حالا دیگر به این فکر نمی کردم
که چقدر زود گذشته است..با خودم می گفتم که این سرازیری به هیچ کس مهلت فکر کردن را نداده به آرامی نزدیک
آن پیرزن گوشه ی اتاق می شوم به صورتش نگاه می کنم او مرا نمی بیند عجب شکسته شده است..چقدر چین و چروک
های صورتش از غصه زیاد شده است ..به گوشه اتاق می روم و به حیاط نگاه می کنم حوض پر از آب و ماهی های قرمز
چرا یکدفه خالی شده در ته آن یک ماهی را می بینم ولی جان ندارد نگاهم به دوچرخه می افتد صدای چرخ های آن در گوشم
می پیچد صدای آن زنگش درینگ...درینگ کردنش چرا اینطوری زنگ زده شده است چرا چرخ هایش دیگر نمی چرخد
چرا اون زنگ قشنگش از جا در اومده در گوشه ای دیگر موتوری را می بینم که دونفر روی آن نشسته اند چقدر خوشحالند
عجب قشنگه رنگش خیلی توجه ام را جلب کرده ولی چرا اون هم به این روز افتاده هیچی ازش نمونده نگاهم را برمی گردانم
هنوز مادرم را می بینم که خیره به اون عکس نگاه می کنه من هم به اون قاب عکس خیره می شوم خودم را می بینم و روبانی
مشکی در گوشه قاب عکس.
داستان کوتاه-رویای پنهان-نویسنده-حسام الدین شفیعیان
1386
قطار به آرامی شروع به حرکت می کند..ایستگاه اول واگن های آبی با یک خط سبز به شماره
123...رد می شود رد می شود رد می شود..نرده های آبی .چندزن و مرد و چند بچه قدو نیم قد..
سگ ولگردگوشه دیوار نگاهش به سگ نگهبانی است که چشمانش از بین در آهنی خیره شده
به گوشه دیوار..نگاه سگ به سگ..ظرفی غذا..گوشت غیر سگ..سیر کننده یک سگ..ظرف را
چپه می کند بو می کشد بو می کشد از زیر در یک تکه گوشت را هی می زند می زند می زند.
زبانش را در آورده نزدیک تر می شود بو می کشد لیس می زند برمی دارد و به گوشه دیوار
می رود.می خورد می کند و نگاهی به در می اندازد پارس می کند زوزه و زوزه و می دود.
قطار به ایستگاه می رسد ..مردی روی صندلی داخل سالن کنار پنجره نشسته ساندویچی به دست
دارد تکه گوشت ها را همراه با نان و کاهو و خیار شور می خورد و نوشابه زردی را بعد از هر
چند لقمه سر می کشد و نگاه می کند به پیرمردی که روی نیمکت کنار ایستگاه نشسته پیرمرد نگاه
می کند مرد می خورد..ساندویچش تمام می شود سیگاری روشن می کند و به سمت ایستگاه می رود
دستش را در جیبش می کند و یک سکه پنجاه تومانی را کف دست پیرمرد می گذارد و می رود..
پیرمرد از جایش بلند می شود و به سمت بقالی حرکت می کند یک اسکناس صد تومانی را در
می آورد و روی پنجاه تومانی می گذارد و به فروشنده می دهد .کیک می خوردو راه می رود.
قطار می رودو می رودو می رود شب فرا رسیده است چند خانه کنار هم برق خانه روشن.
خانه کنار دست تعمیرگاه موتور پارچه ای سیاه به دیوار دارد در گذشت جوان ناکام.
مادر در حیاط را باز گذاشته و کنار در نشسته است زن های همسایه کم کم یکی بعد از
دیگری از او خداحافظی می کنند و با کلمات مرسوم و تسلی بخش غم آخرت باشد و دیگه داغ
نبینی می روند تنها یک زن واژه های دیگری را به کار می برد خدا لعنتش کند سر خودش بیاید و نفرین و
چند بدو بیراه دیگری که به شخصی به نام محسن می دهد و چند فحش دیگر که به سمیه نامی می دهد.
قطار به آرامی می ایستد..ایستگاه آخر واگن های آبی با یک خط سبز به شماره123..و مسافرانی که می روند
تا در شلوغی شهری بزرگ گم شوند ..تنها قطار است که جریان دارد و راهی که هیچ کس پیچ و خمهایش را
نمی بیند و فقط نگاه می کنند مناظری که زیبا هستند و قطاری که در همین نزدیکی هاست و به زودی دوباره
به سر جای اولش باز خواهد گشت.
قطار شماره 123-نویسنده-حسام الدین شفیعیان
در زندگی زخم هایی هست جغد روی کتاب مینشیند که در انزوا روح را میتراشد کتاب صفحه به صفحه خورده میشود و نویسنده بیرون می آید دستی به عینکش میزند میزان میکند و عینکش را بالا میدهد.اینو هدایت نوشته که خب صادق هدایت اومد بیرون از کتاب.
قد نویسنده بلندو بلندتر میشود و کیف به دست میگیرد و داخل خیابان میشود .
مرد از کنار او میگذرد ببین نسترن چقد شبیه هدایت بود.نه بابا بدلشه. بریم ازش امضاء بگیریم عکس یادگاری بندازیم بگیم با بدلش عکس گرفتیم.
ببخشید میشه امضاء بدید. عکسم میخوام بندازیم. نه نمیشه. چرا. من تو عکس نمیفتم. چرا. آخه من یک زنده مرده موقت هستم.
هاج واج نگاه میکنند به هم. حالا یه عکس بندازیم. خب بیاد ببنید میشه. عکس سلفی میندازند تنها چیزی که درون عکس میفتد تیر چراغ برق هست.
ببخشید شما مگه تو عکس نمیفتید. نه دیگه ما نویسنده های مرده توی کتاب هستیم.
ولی خب ما هم از تو کتاب اومدیم بیرون. شما از تو کتاب امسال اومدید بیرون من مال گذشته هستم.
داستان شما رو خوندم درباره یک زن و شوهر هست که شصت مرتبه از یک خیابان رد میشوند و باز از تو خیابان رد میشوند پایانه داستان از تو خیابان باز رد میشوند.
خب مفهومی هست. من نقد دارم رو داستانتون .چه نقدی.چرا خیابان شما سیب نداشت.
خب خیابان ما همه چی داشت اما سیب نداشت. خب درخت داشت اما .کجای داستان. اونجا که واستادیم. چرا تو داستان نیومده.
تقصیر ما چیه نویسنده یادش رفته صحنه پردازی دوربینی کنه زاویه رو گرفته رو ما و خیابانی که همه چی داشته.خب باید تصویر پردازی کنه. باید به من درختو نشون بده باید به من بگه که تو اون خیابون چی داره.حتما لازم نبوده. مگه شما زخم های توی زندگی رو کاملا نشان دادید. بله. زخم هایی که میتراشد روح را در انزوا.اصلان من اومدم بیرون که بگم زخم های توی زندگی چیست. اونجارو نگاه کن اون زخمه. کجا. اون آدمی که داره با خودش حرف میزنه. پر زخمه تو خودش اما من باید بگم زخم های اون چیه چون اون تو خودش حل شده داره با درونش حرف میزنه میجنگه با درونش تو جنگه با خودش درگیره که چرا نمیتونه بگه چه دردشه.
اون شخصیت داستان مرد درونگرایی هست که تمام غم های دنیارو تو خودش حل کرده اون هم درخت درون خودش داره هم سیب داره هم هبوط درونی داره هم سقوط درونی داره هم خودش یک داستانه. اصلان همه جغد های توی داستان رو شونش نشستن دارن میخورنش دارن تو انزوا میتراشن روحشو.
من توی یک داستان نبودم من تو تمام داستان هایی بودم که نوشته نشده. من توی این خیابان شما که فقط باید رد شید هستم من تمام اون چیزهایی که نویسنده شما ندیده رو میبینم.
من تمام زخم های اونو میبینم. شما فقط رد شدید برای چی رد شدید برای اینکه یک روایت روتین رو بگید یک زندگی روزمره ساده رو که قرار نیست هیچ اتفاقی توش باشه. نگاه کن اتفاق اونجاست که اون مرد کنار مغازه چقد دلش میخواد بره داخل مغازه و یک ساندویچ سفارش بده اما تمام حسرت اون به دلشه. اون داره فکر میکنه که کاش بتونه بره داخل سفارش بده. اصلان نویسنده شما وقایع پر رنگ رو ول کرده.اون کودکی که تخم مرغ هایی که باید به خونه میبرده شکسته و حالا داره بخاطر نرفتن به خانه تو کوچه با خودش یک گوشه حل میشه توی خودش خورده میشه میتراشه خودشو.همه اینها میشه یک پازل داستانی اصلان داستان تو دل این خیابان هست.
حتی همون مرد داخل مغازه که درگیره با خودش که چجوری باید فردا اجاره مغازشو بده چقد بداخلاقه چقد بهم ریخته هست اون داره حراج میزنه به اون چیزهایی که سودش رو نمیخواد میخواد اجاره رو دربیاره.همون بستنی خوردن زن و شوهر داخل مغازه که دارند بستنی رو که آب شده زود زود میخورند و خورشیدی که درون مغازه شعاع زیباشو پهن کرده و قطرات بستنی که میریزه روی لباس مرد و مغازه دار که دستمال کاغذی رو میاره سر میز و میبره.خنده های اون زن و روتین بودنش با خورشید و آب شدن بستنی و مرد که چقدر دوست داره اون بستنی رو با خنده های بلند بخوره که آب نشه و قیف بستنی که شکسته میشه و شیشه میز بستنی فروشو گند میزنه. اصلان زندگی همین ها هست که توش روتینه اما درون اون یک شادی موقتی هست که تا دم در نشده با دیدن من و تو بهم میریزه منو میبینن نگاه کن دارن میان سمت ما.به به آقای هدایت اسمتونو شنیده بودیم خودتونو هم تو عکس دیده بودیم اما خودتونو ندیده بودیم.چجور منو ندیده بودید مگه من تو ذهن شما نیستم. اون همه داستان.خب ما هم از تو داستان اومدیم بیرون منتها داستان ما برنده جایزه هویج طلایی شده.بخاطر حس زندگی در یک روایت ساده.اما من اگه میخواستم جایزه بدم بهتون که هیچی نمیدادم نمره شمارو هم صفر میدادم چون تو روایت ساده زندگی گند زدید چون روایت ساده شما تو همون مغازه صحنه پردازی نشده تو اون مغازه ساده کلی روایت بود اون زن و شوهر کنار میز شما نگاه کنید چقد با حسرت به شما نگاه میکنند اونا هم بستنی میخورند اما با هم تو جنگن سر اینکه مرد میگه به زنش نخند میگه چجوری میخوری. میگه چجوری نگاه میکنی میگه چجوری حرف میزنی میخواد یک مجسمه داشته باشه که بهش نه بخنده نه حرف بزنه که کی چی بگه.بعد چقد جای اونا بودنو رفتن که نخندیدن حسرت تو همین زندگی رو دارن اما نمیدونن اگه همونجوری هم نشستن بهشون میگن آدمای یخی.اگه اونجوری هم باشن میگن. پس خودشون باشن.این میشه برنده تندیس زندگی. این داستان هویج طلایی نمیخواد تندیس زندگی میخواد همین. من باید برم تو داستانم حل بشم چون قرار نیست همه ما همیشه بیرون داستان هامون باشیم من رفتم شما هم برید تو همون داستانهایی که میخواد باشید نه اون داستانهایی که نمیخواد باشین.
نویسنده-حسام الدین شفیعیان
ونگوگ از تو نقاشی اومد بیرون. ون گوگ گوشش سالم بود.ون گوگ وقتی از تو نقاشی اومد بیرون.نقاشی مرد.چون ون گوگ خودشو تو نقاشی کشت.تو دستش یه تیغ بود.
گفتن با تیغ کشته شده. ون گوگ گفت نه من اصلان کشته نشدم که.
اونا منو کشتن از بس گفتن تو کشته شدی اونم خودت خودتو کشتی.
بعد که مردی گفتی که خودت خودتو کشتی تقصیر کسی نیفته.اما ون گوگ گفت وقتی من کشته نشدم. هیچکی منو نکشت چجوری من تقصیر کشته نشدنمو به گردن بگیرم.
ون گوگ گوشش رو برید اختلال عاشقی شد. ون گوگ گوشش رو تو دستش گرفته بود از تو نقاشی اومد بیرون اما همه گفتن گوشش سالمه که.
ون گوگ عاشقانه گوشش رو بریده بود اما با گوش سالم از تو نقاشی اومد بیرون.وقتی ون گوگ از تو نقاشی اومد بیرون رفت خونش بعد مرد بعد اومده گفته که من خودم تقصیر کشته شدنمو به عهده میگیرم.
ون گوگ تو تاریخ کشته شده بود. ون گوگ تو تاریخ عاشق شده بود حتی تو تاریخ از عشق گوشش رو برید.ون گوگی که اومد بیرون نه عاشق بود نه کشته شده بود.
ون گوگ اصلان تابلوی سیب زمینی خورها رو نکشیده بود که چون ون گوگ گفت اصلان سیب زمینی دوست نداره.اما گفتن ون گوگ نیست. چون ون گوگ سیب زمینی کشیده حتما عاشق سیب زمینی بوده.که در فقر کشیده.ون گوگ اصلان پولدار نیومد بیرون. اما ون گوگی ها همه پولدار بودن. به ون گوگ گفتن. یه تابلو بکش برو بمیر تو نقاشیت.
ون گوگ نمیخواست زنده بشه که اومد فقط بیرون تا بگه چقدر تو زمین مرده بوده.ون گوگ خیلی عاشق بوده. چون ون گوگی که اومده بیرون میگه عاشق نبودم که بیام از تو نقاشیم بیرون.به عشق کسی نیومده بودم به عشق کسی نمیرم تو نقاشیم.بمیرم.
ون گوگی که اومده بیرون اصلان نقاش نیست. عاشق نیست. کشته نشده.چون عاشق نشستن نگاه کردن به یه گوشه از اتاقه.گوشش رو با تیغ بریدن.اصلان گوشش رو برداشتن انداختن دور.عاشقش کردن بعدم کشتنش فرستادنش تو نقاشی بمیره.
یکی از نقاشی گوش بریده رد شده گفته ون گوگ لبخند داشته. اما ون گوگ گریه میکرده.
ون گوگ از تو نقاشی اومد بیرون عاشق نشد. گوشش رو نبرید. کشته نشد.اما حتی سر یه میز نشست سیب زمینی بخوره.چون اصلان وقتی رسید رو میز خالی بود.
سالهاست که بعد مردن ون گوگ تو نقاشی همه منتظرن ون گوگ بیاد بیرون دوباره تا ازش بپرسن کی کشت تو رو کی گوشت رو برید. کی لبخند تو رو واقعان دید. اما ون گوگ دیگه نیومد از تو نقاشی بیرون.پای اثرش نوشتن این مرد نمرده ولی میگن مرده. چون تو نقاشی زنده میشه. حرف میزنه.
ون گوگ وقتی اومد از تو نقاشی بیرون همه خواب بودند وقتی رفت همه بیدار شدن اما ون گوگ مگه چند ساعت از تو نقاشی زنده شد اومد بیرون ون گوگ تو بعد مردنش تو نقاشی دیگه عاشق نشد اما خیلی ها میگن نامه ون گوگ زنده کنار نقاشی میگه که ون گوگ از عشق بیدار شدن تو نقاشیش مرد وقتی اومد بیرون دوباره برگشت به جهان نقاشی ها. روح ون گوگ هنوز اسیر در دست بیننده هست. چون ون گوگی ها هنوز عاشقانه دارن به نقاشی ون گوگ با تلخی خاصی نگاه میکنن...
نویسنده-حسام الدین شفیعیان