در زندگی زخم هایی هست جغد روی کتاب مینشیند که در انزوا روح را میتراشد کتاب صفحه به صفحه خورده میشود و نویسنده بیرون می آید دستی به عینکش میزند میزان میکند و عینکش را بالا میدهد.اینو هدایت نوشته که خب صادق هدایت اومد بیرون از کتاب.
قد نویسنده بلندو بلندتر میشود و کیف به دست میگیرد و داخل خیابان میشود .
مرد از کنار او میگذرد ببین نسترن چقد شبیه هدایت بود.نه بابا بدلشه. بریم ازش امضاء بگیریم عکس یادگاری بندازیم بگیم با بدلش عکس گرفتیم.
ببخشید میشه امضاء بدید. عکسم میخوام بندازیم. نه نمیشه. چرا. من تو عکس نمیفتم. چرا. آخه من یک زنده مرده موقت هستم.
هاج واج نگاه میکنند به هم. حالا یه عکس بندازیم. خب بیاد ببنید میشه. عکس سلفی میندازند تنها چیزی که درون عکس میفتد تیر چراغ برق هست.
ببخشید شما مگه تو عکس نمیفتید. نه دیگه ما نویسنده های مرده توی کتاب هستیم.
ولی خب ما هم از تو کتاب اومدیم بیرون. شما از تو کتاب امسال اومدید بیرون من مال گذشته هستم.
داستان شما رو خوندم درباره یک زن و شوهر هست که شصت مرتبه از یک خیابان رد میشوند و باز از تو خیابان رد میشوند پایانه داستان از تو خیابان باز رد میشوند.
خب مفهومی هست. من نقد دارم رو داستانتون .چه نقدی.چرا خیابان شما سیب نداشت.
خب خیابان ما همه چی داشت اما سیب نداشت. خب درخت داشت اما .کجای داستان. اونجا که واستادیم. چرا تو داستان نیومده.
تقصیر ما چیه نویسنده یادش رفته صحنه پردازی دوربینی کنه زاویه رو گرفته رو ما و خیابانی که همه چی داشته.خب باید تصویر پردازی کنه. باید به من درختو نشون بده باید به من بگه که تو اون خیابون چی داره.حتما لازم نبوده. مگه شما زخم های توی زندگی رو کاملا نشان دادید. بله. زخم هایی که میتراشد روح را در انزوا.اصلان من اومدم بیرون که بگم زخم های توی زندگی چیست. اونجارو نگاه کن اون زخمه. کجا. اون آدمی که داره با خودش حرف میزنه. پر زخمه تو خودش اما من باید بگم زخم های اون چیه چون اون تو خودش حل شده داره با درونش حرف میزنه میجنگه با درونش تو جنگه با خودش درگیره که چرا نمیتونه بگه چه دردشه.
اون شخصیت داستان مرد درونگرایی هست که تمام غم های دنیارو تو خودش حل کرده اون هم درخت درون خودش داره هم سیب داره هم هبوط درونی داره هم سقوط درونی داره هم خودش یک داستانه. اصلان همه جغد های توی داستان رو شونش نشستن دارن میخورنش دارن تو انزوا میتراشن روحشو.
من توی یک داستان نبودم من تو تمام داستان هایی بودم که نوشته نشده. من توی این خیابان شما که فقط باید رد شید هستم من تمام اون چیزهایی که نویسنده شما ندیده رو میبینم.
من تمام زخم های اونو میبینم. شما فقط رد شدید برای چی رد شدید برای اینکه یک روایت روتین رو بگید یک زندگی روزمره ساده رو که قرار نیست هیچ اتفاقی توش باشه. نگاه کن اتفاق اونجاست که اون مرد کنار مغازه چقد دلش میخواد بره داخل مغازه و یک ساندویچ سفارش بده اما تمام حسرت اون به دلشه. اون داره فکر میکنه که کاش بتونه بره داخل سفارش بده. اصلان نویسنده شما وقایع پر رنگ رو ول کرده.اون کودکی که تخم مرغ هایی که باید به خونه میبرده شکسته و حالا داره بخاطر نرفتن به خانه تو کوچه با خودش یک گوشه حل میشه توی خودش خورده میشه میتراشه خودشو.همه اینها میشه یک پازل داستانی اصلان داستان تو دل این خیابان هست.
حتی همون مرد داخل مغازه که درگیره با خودش که چجوری باید فردا اجاره مغازشو بده چقد بداخلاقه چقد بهم ریخته هست اون داره حراج میزنه به اون چیزهایی که سودش رو نمیخواد میخواد اجاره رو دربیاره.همون بستنی خوردن زن و شوهر داخل مغازه که دارند بستنی رو که آب شده زود زود میخورند و خورشیدی که درون مغازه شعاع زیباشو پهن کرده و قطرات بستنی که میریزه روی لباس مرد و مغازه دار که دستمال کاغذی رو میاره سر میز و میبره.خنده های اون زن و روتین بودنش با خورشید و آب شدن بستنی و مرد که چقدر دوست داره اون بستنی رو با خنده های بلند بخوره که آب نشه و قیف بستنی که شکسته میشه و شیشه میز بستنی فروشو گند میزنه. اصلان زندگی همین ها هست که توش روتینه اما درون اون یک شادی موقتی هست که تا دم در نشده با دیدن من و تو بهم میریزه منو میبینن نگاه کن دارن میان سمت ما.به به آقای هدایت اسمتونو شنیده بودیم خودتونو هم تو عکس دیده بودیم اما خودتونو ندیده بودیم.چجور منو ندیده بودید مگه من تو ذهن شما نیستم. اون همه داستان.خب ما هم از تو داستان اومدیم بیرون منتها داستان ما برنده جایزه هویج طلایی شده.بخاطر حس زندگی در یک روایت ساده.اما من اگه میخواستم جایزه بدم بهتون که هیچی نمیدادم نمره شمارو هم صفر میدادم چون تو روایت ساده زندگی گند زدید چون روایت ساده شما تو همون مغازه صحنه پردازی نشده تو اون مغازه ساده کلی روایت بود اون زن و شوهر کنار میز شما نگاه کنید چقد با حسرت به شما نگاه میکنند اونا هم بستنی میخورند اما با هم تو جنگن سر اینکه مرد میگه به زنش نخند میگه چجوری میخوری. میگه چجوری نگاه میکنی میگه چجوری حرف میزنی میخواد یک مجسمه داشته باشه که بهش نه بخنده نه حرف بزنه که کی چی بگه.بعد چقد جای اونا بودنو رفتن که نخندیدن حسرت تو همین زندگی رو دارن اما نمیدونن اگه همونجوری هم نشستن بهشون میگن آدمای یخی.اگه اونجوری هم باشن میگن. پس خودشون باشن.این میشه برنده تندیس زندگی. این داستان هویج طلایی نمیخواد تندیس زندگی میخواد همین. من باید برم تو داستانم حل بشم چون قرار نیست همه ما همیشه بیرون داستان هامون باشیم من رفتم شما هم برید تو همون داستانهایی که میخواد باشید نه اون داستانهایی که نمیخواد باشین.
نویسنده-حسام الدین شفیعیان