/پشت پرچین اقاقیها/
دل دلکنان دل بطلب که دلی داری دست
آری از دست برون یا که خودت گلی داری زدست
زخم بر قلب زدن کار همی آسان بود
کاشت آن گل به دلی که دلش دریا بود
رود شد عشق ولی در پی دریاها بود
پشت پرچین اقاقیا کمی نور زرخ مهتابان بود
شاعر-حسام الدین شفیعیان
مردگان چرا بخواهند زنده شوند
زندگان هستند که آزاد شدند
از بند زمین آهن گرفته
شهر با تمام آهنی بودنش ترسناک هست
مرده ها ترسی ندارند گاهی زنده ها ترسناک تر میشوند
این یعنی آنها زنده اند و به این همه هیاهوی زندگان مردگان میخندند
حسام الدین شفیعیان
پشت آهن ها دریا هست
پشت دلتنگی ها شهری نیست
قایق سهراب دگر جا ندارد
نیمایی یوشیجی پشت دلتنگی قبیله نیست
شهر سهراب دگر پشت دریا نیست
شاعر را قایق رفتن نیست
از پشت پنجره ی باز صحبتی نیست
مولوی راه آهن را جای رفت و برگشتن نیست
تاکسی دربست نیست اتوبوس ها رفته اند
مسافری در ایستگاه ماندن نیست
خط تاکسی را خط برگشت نیست
صدای راننده را آواز نیست
روی صندلی ایستگاه اتوبوس مردی با تمام خیره شدن ها نیست
حسام الدین شفیعیان