آقای جک و خانم رافائل که هر روز میدیدند مک میگه من ادیسونم و همش در کار برق علاقمند شده بود و این باعث نگرانی آقای جک شده بود که بچه ما عقل خود را نکند از دست داده باشد.با هم مشورت کرده و مک را برداشته پیش متخصص بردند اسم متخصص آقای رافل پور بردند و رافل گفت مک تو فکر میکنی ادیسونی گفت بله گفت فندک بیارید.زیر دست مک گذاشت گفت آخ سوختم. گفت آقای جک چرا اینجوری آخه گفت میخوام ببینم برق میگیره اونو یا نه. گفت نه فرزند شما توهم زده.بعد بردنش پیش متخصص حس مون گفت بچه چرا دستت اینگونه شده. گفت رافل پور نسخه داده گفت اه نسخه خلیل الهی زده.دست راست منم از نسخه ازمایشی اون هنوز تیر میکشه.گفت سنتی کار میکنه.فقط قیچی میزنه. من صنعتی کار میکنم گفت جک مگه افیون هست.گفت این کار مثل افیون هست.اگه در نظر دیگران افیون باشه در نظر حل مشکل افیون مریضی نمیشه میشه حل.خلاصه. حس گفت این عکس کیه مک گفت پسر شجاع.گفت نه این ادیسونه.گفت فرزند شما برق گرفتگی داشته منتها الان خود مک هست. گفت چگونه. گفت نظر بر روح برق که ما برق شناسی نسبت به روح را کم میدانیم. گفت آقای جک منم تولستوی هستم. که حس گفت تو نمکدون هستی.ولی ممکنه جک هم نباشی چون از هر کسی مثل تو نمکدون در نمیاد.خلاصه گفتن این چیزی نمیفهمه ببریم پیش همون رافل بردند و گفت من تخصصم فهمیدم رو کارهایی دیگه هست این نظریه من نسبت به فرزندتون نظریه نسبی هست.دیگه هم تو کار فندک نیستم.تخصصی کلاس خودشناسی رافل گذاشتم.حس از من ناراحته یه دستش بیحس شده.هر وقت تیر میکشه یاد من میفته. گفت نه حس گفت فرزند شما خودشه.گفت نظر من نیست. من میگم خودشناسی عقیده من امر دیگه.گفت تو مایه کالبد شناسی گفت پزشکی قانونی. گفت اه قضیه جنایی.که نویسنده گفت داستان طنز نیست که . که فهمیدن ریشه طنازی داره این داستان.خلاصه فرزند دلبندشونو بردند پیش متخصص منیوشه گفت نسخه من عشق و آشنایی با کشف استعداد کودک هست. خلاصه جک فهمید که هر کسی تخصص تخصصی و تخصص ها شاید باشد.و گفت مک الان چی فکر میکنی گفت فکر میکنم فضانوردم.از مریخ بودم. گفت اه پسرمون صنعتی از کودکی زده.گفت نه صنعتی نه سنتی زدم بلکه فیلم های هالیوود دیدم جک گفت اه کار امپریالیسم خونخواره.اینجا نویسنده حس کرد جک ارزشی هست.گفت هی نمیخوام فاز بره تو طنازی. گفت پس ماله رو بیار.داستانو جدی کنیم.که یه شب مک خواب عجیبی دید خواب دید تو سرزمین خشک افتاده هی میان دنبالش میگن تو باید بری استخبارات خشک.گفت من تازه تو بخار بودم.گفت اه مشکوک میزنه بخار کار هست که نویسنده فهمید ریسمان داستان در رفته تو طنازی.گفت من تو خواب راننده دیدم گفتم چرا اینقدر شما از امپریالیسم بالا و از استکبار پایین و از حالت کمودیسم کمد نیسم بالا و از حالت تئاتریسم هستید یا نوعی سودیسم سادنیسم.که فهمیدم استخبار کردند که رافل تو خواب دستش با مسائل شناخت خورشیدی ها و ماه و ستاره ها هست میخوان رافل رو ببرن جغرافیای شناخت حداکثری 50-100 سال نگهداری در اتاق های ایزوله.و غیر ایزوله.خلاصه جک نظریه داد که این داستان مشکوکه.و نقد شمشیر شکنی کرد که اساس این قصه تئوری توطئه هست.و خلاصه رافل فندک کنار گذاشت کار علمی کرد. حس هم سعی کرد کنار متد نور متد نور الا نور را کار کند و جک هم نمکدون نباشد.خانم رافائل هم سعی کنه اسم کوچیکشه بگه. که چیست.هی نگیم خانم آقای جک.که گفت فقط رافائل که فهمیدیم فامیلی رافائل هم ساختگیه.معلومه که آقای جک تعصبی شدیده.خارجی هم هست ها.خلاصه خانم مجهول با آقای جک 22 بهمن همون سال همراه با مک رفتند راهپیمایی ریشه تمام کارهارو فهمیدند و روی تابلوی در دستشان نوشته بودند آمریکا دهان تو را ارتودنسی میکنیم.نویسنده هم قول داد کار طنازیش کم بشه که آخر قصه رو اینجوری رقم زد. و جک برای ادامه تحصیل به دانشگاه هاروارد رفت و بعد از آن نتیجه اخلاقی گرفت که در دانشگاه غرفه خیریه بزند و همراه مک به کودکان آفریقایی کمک کنند و از آن پس جهان مدینه فاضله شد.و جنگها خوابید و نیزه ها شکسته شد.اما چه کسی خواست که نشود.خانه اش دو آجر کم.شاید باغچه آنها سیب زیاد داشته. خلاصه اینم آخر قصه معلوم نشد فشنگ مشکله. قشنگ مشکله. یا داستان رموزاتی داره که فیوزات میپرونه.
نویسنده-حسام الدین شفیعیان
برف سنگینی در حال باریدن است ..من کنار پنجره در حال پختن ماهی هستم .گازو بردم گذاشتم جایی که بتونم بیرونو هم
نگاه کنم .کمی فلفل و زردچوبه رو ماهی ریختم..حسابی روغن کاریش کردم خیلی بیشتر از حد معمول اصلانم فکر چربی خونم و نکردم.
یک لیوان نوشابه اونم غیر رژیمی بی خیال قند خون.
همه میگن آخه اینم منظرایه که تو بخاطرش گازتو بردی کنار پنجره ..ولی به نظر خودم که از خودم پرسیدم اون همه آشغال یک روزی
آشغال نبودند مثل همین تخم مرغ به نظر من پوستشم قشنگه حالا چه بی زرده چه بازرده .مهم نیست که من یک سرایدارم اونم همچین جایی
چون من برای خودم همین آشغالدونی رو پارک کردم ..تو همین لاستیکی که الان نیم من برف روش نشسته گل کاشته بودم ظهرهای تابستون
یک پنکه جلوم میزاشتم با یک هندوانه قرمز و شیرین صفایی می کردیم.
زمستونا دلگیر می شه اگه یک تلویزیون داشتم خیلی خوب می شد حالا هم با یک رادیو جیبی و هدفون کلی حال می کنم.الانم پشت پنجره
نشستم دارم ماهی می خورم حالا زیادم مهم نیست که یکی پیداش بشه و منو بشناسه تازشم بدونه که من چه همه مرض دارم بهم بگه تو که
فشارخون داری چربی خون داری سر دردم که از بالای همین چربی خون داری بازم این همه تو ماهی روغن می ریزی حالا که هیچکی نیست تا بهم اینارو بگه
خودم به خودم می گم..مگه فقط پولدارا باید مواظب خودشون باشند مهم اینه که هر وقت اراده کنی و تصمیم بگیری که در هر شرایطی که هستی حالا هر چه قدم بد به خودت برسی.
الو آنتن نمی ده واستا برم کنار پنجره بلندتر صحبت کن.ماشاالله تویی راستی برای چیزهایی که فرستادی ممنونم خدا خیرت بده مخصوصا بهمنا روزی یک بسته رو دود میکنم
شارژ م کمه چی ها...راستی تو زنگ زدی خب چه خبرا خوب هستی .خب الحمدالله قدمت رو چشمام حالا کی می یای همین امشب خیل خب منتظرتم .باید باقی مونده ماهی رو
داغ کنم یک گوجه هم کنارش با یک لیوان چای حله.بهتر ه یک دستی به سر و روی اتاقم بکشم.نگاه کن پشت تخت چه آشغالی گرفته.باید یک سطل آشغال بخرم خوبیش این
که لازم نیست ساعت نه بزارم دم در حیاط صاف میرم میریزم تو بقیه آشغالها .اومدم بابا سر آوردی .تویی رمضون چی این وقت شب چه کار داری .س. سلام. می. می گم قند داری
امشب ت. ت. تموم کردم .باشه بابا خودت و کشتی الان می یارم واست.همسایه های مارو ببین فقط دست گرفتن دارن.بیا رمضون ..دیگه نمی یان گاریاشون و ببرن نه با با اعتصاب
ک. کردن.دستت د. د. درد نکنه .سوسک از دیوار کنار پنجره بالا میرود..بعد از بالا و پایین رفتن از تکه ماهی ها از مایتابه خارج میشود .به ساعت نگاه میکند عقربه ها 12/30
را نشان می دهد.سکوت فضای اتاق را در برگرفته.روی تخت دراز می کشد و به سقف زل می زند.با شنیدن صدای تق تق در از جایش بلند می شود در را باز می کند .سلام ماشاا...
چه عجب بابا کلی نگرانت شدم.گوربانت برم این چه جاییه اومدی تو نامه هات کلی از اینجا تعریف می کردی این بود همون جایی که من روز اول سفارشتو کردم آشغالدونی نبود
که انبار قرار بود باشه. دیلم برات خیلی تنگ شده بود از گزوین تا اینجا همش تو فکر بودم که تو حتما باید تغییر کرده باشی ولی خوب..مثل این که خیلی بدم بهت نگذشته .خوب
ماشاا... جان بشین تا برات یک چایی بریزم .ای بابا دیگه باید به فکر یک جای جدید باشم کدوم سرایدار ی اگه همون رفیق تو نبود که همین جارو هم بهم نمی دادند والا اینجا بجز
آشغال چی داره که بخواد سرایدار داشته باشه.می گم جلال خیلی زود گذشت انگار همین دیروز بود اومدی اینجا یادت می یاد .آره بابا یادمه این اتاق که می بینی پر آشغال بود بعد
که سفارشمو کردی و رفتی قزوین من فرداش اومدمو حسابی تمیز کاریش کردم.
راستی بازنشست شدی.آره بابا چند ماهی میشه.سکوت حکمفرما میشود چراغ را خاموش میکند.دکمه ساعتش را می گیرد نور آبی ملایمی صفحه ساعت را روشن میکند1/35دقیقه.
دستش را روی زمین میکشد سوسک زیر دستش له میشود و مایع کرم رنگی به کف دستش مالیده می شود.بارش برف قطع شده همه جا را برف پوشانده .بخاری کوچک گوشه
اتاق که گه گاهی تق تق می کند..شعله های زرد رنگی که گاهی به رنگ آبی می سوزد.قاب عکس گوشه ی اتاق چهره ی مردی را نشان می دهد که روی سکوی قهرمانی ایستاده
است.و چند مدال که به دیوار زده شده است.کنار قاب عکس روزنامه رنگ و رو رفته ای به دیوار چسب خورده است دو جوان که روی تشک در حال گرفتن کشتی هستند زیر عکس
اسم دو کشتی گیر زده شده است جلال ایمانی و ماشاا...قدرتی .ساعت6/30دقیقه صبح..خب جلال جان ما رفتیم دیگه..راستی برات یک سطل ترشی آوردم صندوق عگب ماشین گذاشتم
خوب شد یادم اومد.ماشا...خیلی زود رفتی .کار دارم باید برگردم.همدیگر را در بغل می گیرند مرد سوار اتومبیلش می شود چند بوق ممتد و سفیدی رنگ اتومبیلی که در جاده خاکی کم کم
بی رنگ می شود و چند کامیون حامل زباله که جلوی مرد توقف می کنند.
داستان کوتاه-من اینجا هستم-نویسنده-حسام الدین شفیعیان
1386
یک بسته اکرویال شکلاتی ..یک بسته هم مگبس بهم بدید چقدر می شه.بقیشم یک بسته استامینوفن بدید.
و صدای دزد گیر و چشمک زدن چراغها..دست روی دکمه شیشه آرام آرام به سمت پایین می رود و نا پیدا
می شود.فندک و صدای دینگ دینگ و شعله سیگار سوز و دود غلیظ مگبس که داخل ماشین پر می شود
و از پنجره خالی.کنترل کوچکی را برمی دارد و تراک سه گل ارکیده..صندلی به عقب می رود شاصتی را
ول می کند ثابت می شود.به خانه که می رسد زنش را می بیند که از پنجره سرش را بیرون آورده و دست تکان می دهد
تاپ زرد رنگی که به تنش فشار می آورد و فریاد شکم.لباسش را عوض نمی کند دستانش را می شوید و سر میز می نشیند
و نگاهی به ساعتش می کند و سر تکان می دهد .زن کیک را چند تکه می کند و دو پیش دستی گلدار چینی را از خامه و شکلات
آن پر می کند.می گم این خواهرتم دیگه شورشو در آورده بهش بگو برا من خواهر شوهربازی در نیاره.
خواهشن عزیزم یک امشبو ول کن دیگه با حرفات خرابش نکن نا سلامتی تولدته.
خاموشی خانه را در بر می گیرد..تر تر یخچال ...اه همین یکی رو کم داشتیم من میرم یک نگاهی به کنتر بندازم.
زود برگردی من از تاریکی نفرت دارم.ناقلا نفرت داری یا می ترسی.من یک شیرزنم می فهمی.بله چجورم فهمیدم شیرزنی
که از سوسکو تاریکی می ترسه.نزار بگم مامانت چی دربارت گفته..مثلا چی گفته که برام دست گرفتی.اینکه گفتی به یاد بچگیات
غذا دهنت کنه.ما یکبار یکشبی هوای بچگیمونو کردیمو به یاد گذشته ها اونم به شوخی به مادرم گفتم یک لقمه برام بگیره و با هم کلی
صفا کردیم فکر نمی کردم صاف بزاره کف دست تو.از این به بعد خواستی بیشتر صفا کنی بگو مامان جونت شیشه هم برات پر کن.
خب خدا رو شکر برقم اومد دیگه ولکن بزار صفا کنیم.هر دو مشغول خوردن کیک می شوند..زن پیش دستی ها را توی سینی می گذارد
و به آشپزخانه می رود و با ظرف سالاد برمی گردد.
عزیزم باز که سس فرانسوی رو سالاد ریختی ..تو که می دونی من با سس سفید دوست دارم.خب من چکار کنم منم با فرانسوی دوست دارم.
برق قطع می شود ..به کنتر نگاهی می اندازد خاموشی کوچه را در بر گرفته.
برق همه رفته همجا تاریکه..می گم دانیال بیا بریم بیرون یک دوری بزنیم برق شهر که نرفته فقط یک خیابونه.خیل خب تا من ماشینو
از پارکینگ در می یارم تو هم حاضر شو.چند خیابان و خاموشی...از این بدتر نمی شد دیگه شب تولدتو برق سراسری رفته از شانس بد تو
اونم امشب.خیل خب اینقدر شانسمو تو سرم نزن خودمم می دونم شانس ندارم و الا گیر تو نمی افتادم.
دست شما دردنکنه همیشه همینطوری هستی تا حرفی بهت می زنن سریع جواب می دی زبونم که نیست ماشاا...از نیش مار بدتره.من حوصله ی یکی به دو
کردن با تو رو ندارم نگهدار می خوام پیاده بشم.کنار تابلو توقف ممنوع نگه می داره..زن پیاده می شود و ماشینی که بعد از هم پاشدن با او آرام آرام سرعت می گیردو
در تاریکی شب گم می شود.فقط صدای فروشنده ها به گوش می رسد و چهره هایی که در تاریکی شب ناپیدا هستن و گاهی نور ضعیف چراغ قوه هایی که به چشم
رهگذران می افتد.
و یک تاکسی زرد رنگ سوار می شود..راننده صدای ضبط را کم می کند..می گم آبجی خوب کاری کردی دربست گرفتی اونم اینوقت شب با این وضع خاموشی..
شده خوراک دزدا فضولی نباشه آبجی خیلی تو خودتی چیزی شده اینجوری دل آدم می گیره .به شما مربوطی نیست شما رانندگیتو کن.مگه از دماغ فیل افتادی
با شوفر بابات که صحبت نمی کنی.نگهدار مرتکه تو رو حتی برای دربونیمونم قبول نمی کنیم.پیاده شو بابا نوبر شو آورده زنیکه عقده ای.
کنار خیابان می ایستد چند اتومبیل جلوی پایش ترمز می زنند با دیدن بی محلی زن و چند فحش جور واجور کم کم جلو پایش خلوت می شود و از ترافیک
ردیفی کنار خیابان رها..خط کنار جدول را می گیرد و به سمت بالا می رود اتومبیل دیگری جلوی پایش ترمز می زند بعد از کمی صحبت سوار می شود بعد از کمی
جیغ و دادآرام می شود.دانیال فقط خدا تو رو رسوند.من دنبالت اومدم ماشینارو هم دیدم خواستم بفهمی که یک زن اینوقت شب نباید با شوهرش
سر لجبازی ور داره اونم تو این موقعیت.به خانه باز می گردند در را که باز می کنند با دیدن روشنایی زن شروع به سوت زدن می کند.
هنوز این جینگولک بازیاتو کنار نذاشتی.
تو چی هنوز این خشکولک بازیات و کنار نذاشتیو...
زن به آشپزخانه می رود در یخچال را باز می کند کمی گوجه فرنگی فلفل دلمه و کاهو بر می دارد و ریز می کند داخل یک ظرف می ریزد..
سس فرانسوی را برمی دارد همه ی سالاد را پر از سس مورد علاقه اش می کند و یک هویج را رنده می کند و بهم می زند.
کمی هم آبلیمو اضافه می کند و نمک و فلفل که روی سس را قرمز می کند.سر میز می برد و شروع به خوردن می کند به آرامی می جود و چنگالش
را از کاهو و فلفل دلمه پر می کند..دور لبش رنگ سس می گیرد..مرد نزدیک زن می شود سه بسته سس سفید را از جیبش در می آورد و روی سالاد می ریزد..
زن عصبانی می شود و درگیری شروع می شود..زن ظرف سالاد را به زمین می کوبد کف اتاق پر می شود از سالاد با سس سفید و سس فرانسوی.
من تو رو از رو می برم تو خیلی پررو شدی.خودت پر رو شدی مرتکه فکر کردی خبر ندارم با منشی دفترت رو هم ریختی.خفه شو و الا دهنتو گل می گیرم.
چیه چون یکمی چاق و گوشتیه باهاش شیش شدی یا قضیه یک چیز دیگه ی.برو خودتو درست کن معلوم نیست تازگیا با کی نشستو برخاست می کنی که اینقدر چشم دریده
شدی.با ننه ی تو.زنیکه بی تربیت احمق برو گمشو بیرون.آره می رم تا اون تیکه رو بیاری خر خودتی آقا.برو تا دستمو روت بلند نکردم.رفتم کی تو این طویله
می تونه با سگی مثل تو زندگی کنه.اگه تا سه شمردم رفتی که هیچی والا از وسط نصفت می کنم.زن کیفش را برمی دارد و بیرون می رود دوباره برق قطع می شودو
خاموشی همجا را در برمی گیرد.
داستان کوتاه-شهر خاموش-نویسنده-حسام الدین شفیعیان
1387
وقتی شیرین و بعد از اون همه سال دیدم باورم نمی شد..خیلی تغییر کرده بود..زیر چشماش چین و چروک نقش بسته بود.
خیلی هم چاق شده بود مگه می شد فراموشش کنم ولی خب رسم روزگاره دیگه زدم به در بی خیالی و یا شایدم پر رویی..سریع می رودو آرام می ایستد .گاهی به آرامی تلق تلق می کند و گاهی به سرعت از تمام زندگی ای
که در جریان هست رد می شود.مناظری زیبا پنجره هایی هستن رو به قطار و آدمک هایی مصنوعی
کنار یک چارچوب و یک پنجره پشت یک حصار و رو به یک دنیا تنها قطارست که از پیچ و خم ها
رد می شود و قطار ها هستن که از کنار هم رد می شوند رد می شود و رد می شوندو می روند فقط قطارها.
آدمک ها از دیدن سایه های خود بر روی حصار های شیشه ای لذت می برند و با سایه ی خود دست تکان می دهند.
خیلی سالست که چند تکه آهن به هم چسبیده که سر و ته آن را فقط باید از جایی دورتر از زمین نگریست هم پای هم
می رون و می روند و می روند تا به آخرین ایستگاه برسند و باز نقطه سر خط.
زندگی در حرکتست و قطار دوربینی است که فقط از پشت آن می توان همه جا را نگاه کرد و عکس نگرفت مگر با قطاری
به شماره 123که در همین نزدیکیهاست و به ایستگاه آخرش رسیده است.
نویسنده-حسام الدین شفیعیان