پارچه سفید رویش میکشند و داخل کشو.روی دست میرود.قبر و خاک.
عصر. و شب
چشمانش باز میشود دو تکه سنگ میبیند. صدایش در نمیاید. با صدای ارام کمکم کنید.
خفگی میکند. صدایش بلندتر میشود. ولی کسی صدایش را نمیشنود.
از خواب بلند میشود. سرد شده. مثل یخ.
خفگی خفگی خفگیه.
برزخ. برزخه. برزخه.
زندگی برزخه.
عذابه. عذابه. عذابه.
میخوابد.زیر پتو نمیرود. چند سگ دنبالش میکنند و سگ تنومندتر بلند میشود . مشعل و بلند میشود حلقه های نورانی دور هم حلقه زده. رنگ روشنایی زیبا رنگی
به وسعت تمامیه رنگهای زیبا نورانی حلقوی تا آسمان. زرد. زرد زیبا زرد بی بدیل.نوعی زرد یا نوعی رنگ غیر قابل ترسیم.
مشعل بلند میشود.از زمین زمین شخم میخورد.سگ با تمام قدرتش میپرد ولی نمیتواند. میرود...
بیدار میشود هراسان و دلهره از خواب .
احساس خفگی نمیکند احساس میکند مرده هست یا زنده.
احساس میکند مرده ولی زنده هست.
دیگر نمیخوابد.
کاغذ بر میدارد تا نقاشی کند اما نمیتواند خیلی زیبا بکشد.
دلش میخواهد به وسعت آن زیبایی یا ترس یا خفگی بکشد اما نمیتواند.
هنوز هر روز خواب خفگی جلوی چشمانش می آید یک کابوس بیداری یک کابوس خواب اما تصور از بیداری.
بیداری از خواب اما کنج ذهنش مانده.
خواب خفگی خواب زنده در قبر .خواب کابوس. سخت ترین تصور از خواب.
بیدار در نخوابیدن . روبرو زل میزند و نگاه میکند.و مینویسد...
نویسنده-حسام الدین شفیعیان