حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

پینوکیو ونیپ میشود...


Pinocchio.jpg

مرد کتاب را باز میکند پینو کیو تا صفحه صد میخواند کتاب را میبندد .مداد را بر میدارد کاغذ را سیاه میکند.داستان از درون سیاهی باز میشود کاغذ مچاله میشود.

شخصیت داستان بیرون از ذهن درون مچاله شدن باز میشود. قصه درون یه کتاب جریان پیدا میکند.این بار ویک ونیپ شخصیت جدیدی از داستان باز میشود.دیگر چوبی نیست. دیگر با دروغ گفتن دماغش بلند کوتاه نمیشود. این بار هر بار که دروغ میگوید قصه اش جذابتر میشود. این بار ونیپ شخصیت بزرگی نمیشود.این بار ونیپ دروغ میگوید اما راست باور میکنن. این بار ونیپ گربه و روباه توی قصه ندارد.شخصیت های جدید داستان هابرو و هبرگ هستند.اما شخصیت ها جا نمیفتند.اینبار قصه جهانی نمیشود.این بار کسی  ونیپ را نمیخرد.چون ونیپ چوبی نیست. آدم هست. اما دماغش در داستان بلند نمیشود.چون نویسنده برا شخصیتش گوشت قرار داده. نه چوب.

ونیپ توی داستان دروغ میگوید اما داستان جذابتر میشود. اما خریدار داستان کسی نیست.

هابرو و هبرگ آدم هستند حیوان نیستند.اما شخصیت های جهانی نمیشوند.نویسنده داستان  دروغ هیچ یک از شخصیت های داستانش را باور نکرده.توی داستانش غرق نشده. توی داستانش  از یک دروغ شاخدار دماغی بلند کوتاه نمیشود.تمام داستان دروغ هست اما هیچکس دروغ داستان را باور نمیکند.چون نویسنده داستانش را باور نکرده.

قرار نیست از داستان نتیجه اخلاقی بگیرد.چون شخصیت داستان ناراحت نیست.چون نویسنده ناراحت نیست.اصلان داستان روایتی از ناراحت بودن ونیپ نمیدهد.

پایانه داستان با یک راست گفتن ونیپ بسته میشود اما باز هم  نتیجه اخلاقی داستان بسته میماند.درون داستان نصفش ماجرا شکل نمگیرد همش توصیف ونیپ از دروغ هایی هست که دماغ  آدمی زاده اش را بلند نکرده و کوتاه نکرده.

ونیپ قصه آدم شده.اما کسی باورش نمیکند.آرزو دارد چوبی شود تا قصه اش جهانی شود.پیرمرد سازنده قصه جوان هست.چون پیر نیست قصه اش انگار جا افتاده نیست.چون مرتبا آدم قصه را دروغگو میسازد. اما ونیپ قصه تمایلی ندارد باور کند که دروغگو هست.چون ونیپ قصه آدم هست و چوبی نیست کسی باورش نکرده.

اما آرزوی ونیپ اینبار این نیست که آدم باشد میخواهد قصه را به آخر آن برساند که راست گفته که چوبی نبوده. و آدم بوده که چوبی ساختنش.

چون راست قصه آخر قصه هست کسی نصفه راه از اینکه قراره راست قصه را بفهمد به آخر قصه نمیاید. و بین قصه داستان را میبندند.کششی ندارد قصه ونیپ.

بین راه فریب نمیخورد روایت قصه ونیپ دو شخصیت آدمی دارد که بین راه ونیپ را میبینند اما چون ونیپ چیزی ندارد به ونیپ دروغ میگویند که چیزی دارد که مخفی کرده.اما ونیپ چیزی ندارد.اما میگوید پول هایش را توی قصه قبلی از دست  نداده.بلکه پول هایش را روباه و گربه بردند. در حالی که آدمه قصه میگه گربه توی قصه قبلی بوده.و ونیپ توی قصه قبلی پول داده بوده که اونا مکر زدند و پولای ونیپ رو تو قصه بردند اما الان ونیپ تنها با جیب خالی توی قصه هست.

وتپژ قصه وجود ندارد و جایش یک شخصیت خیالی هست که به ونیپ داستان میگوید تو  پرورشگاهی هستی.و معلوم نیست اصلان پورشگاهی که تو قصه هست کجای قصه هست.و چرا نامی از اسم آن برده نشده تا خواننده بتواند با آن داستان را دنبال کند. چون فقط نام جایی هست که دروغ آنجا ساخته شده.بدون نام بردن از نام تابلوی پرورشگاه.چون آنجا توصیف قوی ندارد قصه مبهم از جایی شکل میگیرد که شخصیت داستان نامبهم بیرون آمده.و توسط پری مهربان قصه هم آدم نشده بلکه توسط شخصیت جوان قصه آدم شده. که قراره گربه نره که تو داستان قبلی بوده که شخصیت داستان کنارش آن را رد میکند تا او وارد قصه نشه. چه چیزی از ونیپ ببرد که با گربه نره آدم شده تقسیم نکند.و اواسط داستان جنگل نیست یک بلوار هست که هابر میگوید به ونیپ باید از  اینجا رد شود و قبلش خودش آنور بلوار میرود و ونیپ رد میشو و هابر میگوید تو چوبی هستی که تونستی از بلوار رد بشی.چون آدم از این بلوار رد نمیشه.تمام داستان گنگ هست که چرا اصلان باید رد بشه و چرایی رد شدنش چیست.چون قصدی نیست و روتین هست. و چرا آدم از بلوار رد نمیشه معلوم نیست دروغه که قراره بگه که حتمان دروغه خب چون رد میشه.پس حتما این دروغ فقط باید ساخته بشود تا همانند داستان  قدیمی آن دروغی گفته بشود. و دماغی بزرگ نشود.اما آدم قصه ونیپ با رد شدن از بلوار بزرگ میشود حتی سن ونیپ با سن قبل آن فرق دارد. چجوری دروغ هست که آدمیاز بلوار ردبشه بعد بزرگ بشه. که نویسنده میگه این یک نوع رئال مانندو نمیدونم فضای سیال مانندو اینهاست که اصلان معلوم نیست بین راه چرا  ونیپ بزرگ میشود.مگه در بین بلوار آدم بزرگ میشود.آدمها از داخل اتومبیل ها چرا  دست تکان میدهند برای ونیپ و او دست تکان میدهد. و کودک مانند بزرگ میشود تا انتهای بلوار از سمت اول شروع رد شدن تا انتهای ایستادن روباه یا هابور یا هابر خلاصه شده شخصیت هابور طولانی تر مدام ایفای تلاش برای این دارد که ابراز پشیمانی کند که چرا روباه آدم شده و روباه بودنش کاربردی تر بوده. اما نویسنده تمثال روباه را آدم کرده تا شخصیت ها همه آرزوی آدم شدن کنند.در حالی که شخصیت ها تمایلی ندارند و همان شخصیت های قبل خود را دوست دارند.چون  داستان جدید کششی برای خود شخصیت های آدم شده ندارد یا باور نکردند شخصیت ها که آرزوها توی قصه بر آورده میشن.پس آخر بلوار هابر به ونیپ میگه دیدی آدم رد شد در حالی که از بلوار آدمی رد نمیشه اما برای هابر ونیپ آدم نیست.و در اونجا هم آدمی رد نشده. اما بلواقع دروغ راست آخر قصه چیست؟ و آیا آخر قصه قراره همونجا ختم برای نویسنده بشه یا ساخته بشه تا ختم قصه بشه.اونم همراه با خواننده قصه تا آخر بلوار.و پایانه قصه همون آخر بلوار هست در اصل تا وسط قصه وسط بلوار باشد و انتهای آن به اینکه قرار نیست ونیپ آدم بشه تا بتونه رد بشه.چون هابر باور نداره که ونیپ آدم هست و همون چوبی هست اما در ظاهر آخر قصه میگه که آدمی از این بلوار رد نمیشه.در حالی که آدمها توی ماشین هستن. و رد نمیشن. و اونی هم که رد میشه براش آدم نیست.اما پایانه تمام آدمها از بلوار رد میشن و تا انتها همونا که تو ماشینن پیاده و از بلوار رد میشن.و هابر قصه هیچکدوم اونا رو باور نمیکنه.و همه رو همون چوبی میبینه. داستان در فضایی خیالی هست یا نویسنده قراره انتهای قصه را به آدمهایی وصل کنه که هابر در راست خود دروغ بگوید.و راست اخر قصه معلوم نشود.در حالی که یک راست در آخر قصه هست اما باز نشده اما تمام قصه از نظر نویسنده دروغی بزرگ برای شخصیت ونیپ هست که قراره با راست آخر قصه که معلوم نیست در انتهای آن بلوار چه اتفاقی افتاده پایانه باز از یک راست باشد بر تمامی قصه.و کتاب بسته میشود و شخصیت ها درون قصه شکل میگیرند. اما قصه جهانی مثل پینو کیو نمیشود بلکه یک قصه نا مرتب از مرتب بیان یک وقایع کوتاه اما طولانی را توصیف میکند.منتقد درون قصه خود نویسنده هست که در ان قصه را نقد میکند اما درون قصه توصیف نقد مثل روایت قصه هست.و راست اخر قصه پایانه بازی هست که در آن انتهای بلوار به نظر همان ونیپ میاید که آدم نیست از نظر هانر چون روباه هابور خود هم باور ندارد آدم هست و نگاه هابور یک نگاه حیوانی هست نه آدمی  پس نگاه اون به آدمها باور این هست که هیچ آدمی از ان بلوار رد نشده...

نویسنده-حسام الدین شفیعیان

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد